دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
بنمود سوادِ شهری از دورمانند سوادِ دیده پر نور
در راسته ی علاقه بنداندام نگهی کشیده الوان
آن سخت دلان که خود پسندندبیجاده لبان نعل بندند
بزّازانش حریر خویندماننده ی نافه مُشک بویند
رزّازانش ز عیب پاکندافروخته حُسن و تابناکند
عطارانش عبیر بویندهر چند که پیر و نافه مویند
زرگر پسران نازک اندامهستند همه چو نقره ی خام
فریاد ز حسنِ شوخ بقالوان خط ّ سیاه و چهره ی آل
این گازُر شوخ پاک دامنای آب ز دیدنت دل من
گوهر دارد چو دیده دُر باربا جوهریان بُوَد مرا کار
قصابان راست روی رخشانپر نور چو صُبح عید قربان
آن سوزنگر که دیده ام مندارد دهنی چو چشم سوزن
از شانه تراش بیقرارموز چاره گذشته کار و بارم
دایم ز نظاره ی کبابیدارد دل زارم این خرابی
خباز کزو بود فغانمزان حسن برشته سوخت جانم
گر حرف ز کلّه پز کنم سرگردد به دهانم آب کوثر
دلاک که صاحب سر ماستکام دل درد پرور ماست
بینی چو جمال شمع ریزانچون شمع ترا به لب رسد جان
صحاف که دل ز جورش آبستگویای خموش چون کتابست
حداد خبر ندارد از دردبیهوده چه کوبم آهن سرد
نجار پسر زند همیشهبر پای دلم ز جور تیشه
از تخمه فروش و آن لب شورشد دیده ام آشیان زنبور
از رنگرزان کشم بناچارهر روز هزار رنگ آزار
شد چاک دل من از رفوگربر من لب لعل او شد اخگر