دفتر شعر
۵۴ شعر در این دفتر
حلّاجانند چشم بد دُورهر یک شاهی ولیک منصور
ای واقف گردش ستارهدر گریه ی من فکن نظاره
با تار نظاره، رشته ی جانافتاده بدست شعربافان
سرّاج کزو بود خروشمباشد به کفش عنان هوشم
بر پیر خمیده قد مهجوردایم رود از کمان گران زور
سرگرم کلاه هر که گردیدهر دیده وری که روی او دید
سیّاف که خنده اش چو قند استچون تیغ، نگاه او کُشنده است
بر شیشه گران گذارم افتادآن جا دل خسته رفت بر باد
کحّال که دلبری فن اوستچشمم روشن ز دیدن اوست
بینی به دکان چیت سازانشیرین پسری چو شیره ی جان
از میوه فروش نرم شانهخونست دلم چو هندوانه
در رسته ی چاقشور دوزانماهی بینی چو مهر تابان
رمّال که از غمش چو نالمدارد خبری ز کلّ حالم
طبّاخ ز پختگی مرا سوختاز سوختنم رخش بر افروخت
از دیدن تیرگر دل زارگردید نشان تیرآزار
قنّاد که خون عاشقان خورداز شیرینی، دل مرا بُرد
خیّاط پسر بگو چه ها کردپیراهن صبر من قبا کرد
از غش پاکست چون عیارمبا صّرافان فتاد کارم
حکّاک نظر به سویم افکندمانند نگین، دل مرا کند
از بسمه چی ای دلم هواییستچون باسمه رنگ من طلائیست
تا چند ز دوری اتوکشباشم چو اتو میان آتش
ضرّابی را عیار پاکستاز من دل اگر خَرَد چه باکست
از دوری پینه دوز، سینهما راست ز داغ پینه پینه
دل برد دگر به زنگ طفلانپیرانه سرم سوی دبستان