دفتر شعر
۵۸ شعر در این دفتر
چون مانع دل رمیده مجنوناز صحبت آن نگار موزون
مشاطه این عروس طنازمشاطگی اینچنین کند ساز
آن دور ز راه و رسم مردمره کرده به رسم مردمی گم
سوداگر چین این صحیفهاین نافه برون دهد ز نیفه
ریحان شکن حریم این باغاین بو دهد از نسیم این باغ
چون صبحدم از غزاله خورپوشید زمین غلاله زر
خورشید به وقت بامدادانچون داد مراد نامرادان
روشن سخن عرب کثیربر طارم نظم نجم نیر
چون رفت کثیر آن هنرورزان صیدگه اندکی فراتر
دهقان شکوفه بند این شاخاستاد رقم نگار این کاخ
سیاح حدود این ولایتنظام عقود این حکایت
لیلی چو به عزم خانه برخاستخانه به جمال خود بیاراست
گوهر کش این علاقه درزان در کند این علاقه را پر
طبال سرای این عروسیدر پرده عاج و آبنوسی
آن عاشق از خرد رمیدهزاندیشه نیک و بد رهیده
چون زرده بیضه های گردونآمد سحر از سپیده بیرون
دردانه فروش درج این درجاین گوهر حرف را کند خرج
نی باد و ز باد گرم روترنی سیل و ز سیل تیزدوتر
مجنون چو به نامه در قلم زددر اول نامه این رقم زد
نیرنگ زن بیاض این رازصورتگری اینچنین کند ساز
آن رفته ز قید عقل بیرونکامد روزی به سوی مجنون
گوهر کش سلک این حکایتدر قصه چنین کند روایت
آن پوست و مغز قصه اش نغزاز پوست چنین برون دهد مغز
شیرین سخن شکر فسانهکین قصه نهاد در میانه