دفتر شعر
۶۲ شعر در این دفتر
چو نشد ز بام طارم این نیلگون حصارمنجوق چتر خسرو سیاره آشکار
اگرچه بیخبر افتادهام ز یار و دیاردلم مقیم دیارست و جان ملازم یار
نوشته اند مقیمان قبه ی زنگاربلاژورد برین نه کتابه زرکار
چون نو عروس حجله ی سیمین زرنگاردر رخ کشید طره ی مشکین مشگبار
منهی جانم رساند از عالم معنی خبرکای حدیثت همچو جان در عالم معنی سمر
ای بذیل کبریایت معتصم فتح و ظفروی بفرط احتشامت مغتنم فضل و هنر
چه کاخست این که کیوانست جفت طاق ایوانشقمر خشتی ز دیوارش فلک رکنی از ارکانش
مررنا بجرعآء و النجم یلمعراینا محیا کبدر تبرقع
ای رای جهانتاب ترا چرخ متابعوی حکم جهانگیر ترا دهر مطاوع
دی سحرگه چو آتش نشاّفزد زبانه ز شیشه ی شفّاف
سطریست هر دو کون از اوراق دفترمحرفیست کاف و نون ز حروف محررّم
باز جمشید زمرد سلب زرین جامخسرو قلعه قلعی صفت مینا فام
دوش جانرا محرم اسرار أسری یافتملوح هستی خالی از نقش هیولی یافتم
ای چمن را گل از آن عارض زیبا مرسوموی صدف را دُر از آن منطق گویا مرسوم
چون پدید آورد رخ پیل سپید صبحدمشد روان شیر سیاه شب سوی دشت عدم
زهی عذار تو دارالقرار مردم چشمدرون چشم تو جای قرار مردم چشم
ای کعبه روی چو مهت قبله ی عالمخالت حجر الاسود و لب چشمه ی زمزم
سحر چو مشعله دار سپهر آینه فامچراغ صبح برافروزد از دریچه ی بام
سلامی چو اجسام علوی معظمسلامی چو ارواح قدسی مکرم
رسید موکب کوکب مثال خسرو اعظمپناه ملک سلیمان خدیو اعدل اکرم
دوش چون شاه حبش بیرون خرامید از حرمراستیرا همچو سرو از در درآمد دلبرم
ای که رضوانت فرستد روضه ی دارالسلامسبحه گردانان گردون کرده در صحنت مقام
چون بر آمد جوش جیش شاه زنک از راه شاممنهزم شد قیصر رومی رخ مشرق خرام
ز گردش فلک تیز گرد آینه فامچو راه یافت بدین قلعه اختلال تمام