دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
بنده دارد بارگی بس نامدار و معتبردر بزرگی داستان و در سرافرازی سمر
افتخار جهان مظفر دینمعدن جود و منبع دانش
روزی وفات یافت امیری در اصفهانز آنها که در عراق بشاهی رسیده اند
باد پیمایی که جم را خاک ره پنداشتیبر من از دیوانگی هر دم کمینی میگشود
ایخسرو سرفراز گردونبر خاک در تو سر نهاده
در زبان آوری مکوش که چرخسرت اندر سر زبان نکند
ایدل امروز آنک در عالملاف آزادگی زند بنده ست
گفت با من یکی ز فیروزانکه چه بودت ز آمدن مقصود
صاحب ما گرش کرم بودیمثلش اندر زمانه کم بودی
کافی دولت و دین میر ابوبکر که نیستدر جهانت بمعالی و کمالات نظیر
چون گشت سوار آنک بهنگام سواریجولانگه که پیکر او عالم بالاست
تا چند کنی عرض عروض ای ز جهالتناکرده جوی حاصل و مغرور بتحصیل
ای بهر گونه بسر برده بسی در پی علموان همه کرده ی تو نزد خرد نا کرده
بعمر این آرزو دارم که بینمعزیزی چند را در اصفهان خوار
شبی ز درد شکم بیخبر بیفتادمچنانک جامه ی جان چاک می زدم ز الم
زغن شکلی که در فصل بهارانصفیر از بلبل خوشگو بدزدد
عزیزی کو مرا خواری نمودیچو در مسجد مسلمان با مجوسی
صدر دین یحیی تمغاچی که هستدر خری بیمثل و خر طبعی مثل
اعظم جلال دولت و دین ارپه کاسمانبر آستان قدر جلالش گذر نیافت
مهدی ثانی عمید الملک رکن داد و دینایکه دوزخ ز آتش قهرت شراری بیش نیست
زبده دوران ملک مستنصر آن کز کبریاحضرت او را ملاذ آل الپ ارغون کنند
زهی رفیع جنابی که چون بیوت عناکبسپهر بر در ایوان رفعت تو تنیدست
ای رهروان بادیه پیمای چرخ رارکن بساط مجلس اعلات مرحله
غیاث دولت و دین کهف عالمزهی دستت بدر پاشی سحابی