دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
ای لبت خنده بر شراب زدهچشم من بر رهت گلاب زده
آتش اندر آب هرگز دیده ئیعنبر اندر تاب هرگز دیده ئی
چو دستان برکشد مرغ صراحیبرآید نوحهٔ مرغ از نواحی
تبسّمت الزهر و المزن باکو غررت الودق و الدّیک حاک
ای مهر ماه روی ترا زهره مشتریبر مشتریت پرده ی دیبای ششتری
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانیبدان زمین گذری کن در آن زمان که تو دانی
کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانیوردت اینست که بیگانه ی خویشم خوانی
چه چشم مست تو با خواب می کند بازیدو چشم من همه با آب می کند بازی
بدینسان که از ما جهانی جهانیکه با کس نمانی و با کس نمانی
نه آخر تو آنی که ما را زیانینه آخر توانی که ما را زیانی
دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانیکه جانرا انس ممکن نیست با این جن انسانی
چه کرده ام که بیکبارم از نظر بفکندینهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانیچون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی
کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودیگهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامیزانک در شهر شدم شهره بدرد آشامی
ببار ای لعبت ساقی شرابیبساز ای مطرب مجلس ربابی
ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بوییجعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی
هیچ شکّر چو آن دهان دیدیهیچ تنگ شکر چنان دیدی
بر ماه فکنده طیلسانیدر سرو کشیده پرنیانی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردیگفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی
ای صبا با بلبلِ خوشگویْ گویمینماید لالهٔ خودرویْ روی
برو ای باد بهاری بهدیاری که تو دانیخبری بر زمن خسته بهیاری که تو دانی
در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستیبنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی
دی سیر برآمد دلم از روز جوانیجانم به لب آمد ز غم و درد نهانی