دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
گفتم مستی گفت که آری بخداگفتم بگذر گفت که بگذار مرا
آن موی میان که می نماید رو راموئی بجهانی نفروشم او را
چون دلبر ما دل بر بود از برمانی دل بر ما بماند و نی دلبر ما
تا چند ز پیش خویش رانی ما راروزی بغلط بخوان من شیدا را
می رفت و گرفته کار سروش بالالؤلؤ شده درج گوهرش را لالا
ای لفظ ترا لؤلؤی لالالالاوی کار قد سرو خرامت بالا
ای ریخته قند مصری از شکّر لبو افتاده خور از مهر تو در چنبر تب
گر پختهای ای خواجه مِیِ خام طلبجامه گرو باده کن و جام طلب
امشب که حریفان همه مستند و خرابمن در تبم و نیست مرا تاب شراب
ای قصر مودّت بوجود تو خرابما تشنه وجود بی وجود تو سراب
ای از می لعلت شده جان مست و خراباز جام عقیقین فکن آن لعل مذاب
ای تیره ز زلف سیهت دیده ی شبخائیده شکر زرشک یاقوت تو لب
ای گوی دلم در خم چوگان طربوی جان و دلم بر سر پیمان طرب
آن سرو سهی چون قدح می بگرفتاز آتش می برگ گلش خوی بگرفت
هر چند فلک ز رتبتت برتر نیستبیرون ز جنابت فلکی دیگر نیست
ای آنکه ترا جود و مکارم کارستوز چرخ برین خاک درت را عارست
زلف تو که هم حلقه و هم حلقه رباستیک حلقه بگوش او بچین مشک ختاست
ای خطّ تو دیباچه ی قانون نجاتنسخ شب قدر کرده در روز برات
ترکی که ختائی نسب ورومی روستدر عالم حسن و بیوفائی میراوست
زلف سیهت که اژدهائی سیهستزو هر گرهی گرهگشائی سیهست
آن فتنه که لطف و دلبری مایه ی اوستماهیست که مشک سوده پیرایه ی اوست
با پسته ی شیرین تو شکّر هیچستبا سنبل مشکین تو عنبر هیچست
کارم ز بزرگان عراق ار بنواستچون پره ی عشّاق دلم تنگ چراست
دل در پی آن یار پسندیده برفتجان با دل پر خون جفا دیده برفت