دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
ای دیده زانوار تو موسی قبسیوی یافته ز انفاس تو عیسی نفسی
ای خواجه که سرمایه دین ودادیداریم باقبال تو دائم شادی
ای پیک مبارک ز کجا می آئیگوئی ز دیار یار ما می آئی
ای بنده ی درگاه تو هر آزادیهر ذرّه ی سنگی ز غمت فرهادی
تا چند ز مهر مه آن غالیه مویچون سایه روم در بدر و کوی بکوی
رفت آنک بباغ و راغ کردیمی جایبودیم بهر پرده سرا پرده سرای
هر چند که در ملک فصاحت میریچون شمع زبان مکش که در دم می ری
هر چند که ما را فلک بی سر و پاییک روز نداد بر در مکنت جای
در حال من از نگاه ازین به نکنیباید که کمان ابروان زه نکنی
ای غرّه بفضل و خالی از دانائیما را بچه انکار کنی کز مائی
ای حلقه که هم پای سر اندازانیپیوسته می اندار رسن بازانی
ای مشک تتار از سر زلفت تاریدر هر طرفی ز نرگست بیماری
ای کرده خور از خجلت رخسار تو خویاین ناز و کرشمه با حریفان تا کی
آن موی میان که تا میان دارد مویاز مردم چشم من نهان دارد روی
در خانه دلم تنگ شد از تنهائیرفتم بچمن چو بلبل شیدائی
وقتی گرت افتد اتفاق سفریزنهار نگیری خر هر خیره سری
ای شب مگر آن زلف سمن فرسائیزینسان که شدی بر رخ او سودائی
آن لعبت نی زن من اگر با ویمیزینگونه جگر خسته ولیکن کیمی
تا چند چو خور بر سر عالم لرزیگر بگذری از جهان جهانی ارزی
دیشب صنمی سرو قد شیرازیزلفش همه در بند کمند اندازی