دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
بیمار غم تو گر نگردد به بهور لاغر عشقت نشود فربه به
تا غالیه بر برگ سمن بیخته ئیپیوند من سوخته بگسیخته ئی
گر صد رهم از خویش جدا داشته ئیور زانک مرا بهیچ انگاشته ئی
در میکده گرنه پای بند میمیمحروم ز خاک آستانت کیمی
گفتم جانم گفت ز جان سیر برایگفتم بنگر گفت که رویم منمای
در ساغر زر لعل بدخشان دارییا جوهر جان در گهر کان داری
گفتم چشمت گفت مکن بی بصریگفتم جانم گفت ز دستم نبری
گفتم قمرت گفت بچشمش گردیگفتم شکرت گفت بچشمم خردی
گفتم جانم گفت بمیر ار مردیگفتم مردم گفت که نیکو کردی
گر با تو فلک دم زند از سرداریچون شمع سزد اگر سرش برداری
گفتم چه کند دفع غمم گفت که میگفتم چه زند راه دلم گفت که نی
ای آنکه به رخ آتش و گیسو عودیهر چند که در قصد دلی مقصودی
ای دل تو مرا درین عذاب افکندیکز صورت حال من نقاب افکندی
آن لحظه که سر مست من بی سر و پایزان پرده سرا برون شدم پرده سرای
ای شمع اگر سر نفرازی چه کنیور بر سر نطع سرنبازی چه کنی
گر طرّه ی مشکبار بر رو فکنیور زانک شکن برشکن مو فکنی
بودی که کسی از تو نشانم دادیتا خون دلم ز دیده باز استادی
روح ملکی ساجد و مسجود توئینفس فلکی عابد و و معبود توئی
ای آنک تو مانی و نمانی بکسیکونین ز بوستان صنع تو خسی
ای پیکرم از مهر مهی ماه نویگر خرمن من بسوخت بروی بجوی
بی یار هزار باغ و گلشن بجویور دست بود هزار دشمن بجوی
دی صبحدم آن غیرت سرو چمنیبا من به سر کرشمه از کبر و منی
می آیم و در بروی من می بندیمی گریم و بر گریه من می خندی
شرطست دلا کز سر جان برخیزیوز بند غم عشق بنان نگریزی