دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
هر لحظه شکن بر شکن مو مفکنوان زلف شکن باز بر رو مفکن
آن سرو سهی چو خیمه می زد بیرونمی کرد سمن برگ ز نرگس گلگون
ای دل چو بنامه می دهی شرح جنونکلک از مژه آورد سیاهی از خون
ای شعر خوشت نتیجه ی جان سخنالفاظ صحیح تست برهان سخن
گفتند که در کوی خرابات مرورفتیم و بنیم جرعه گشتیم گرو
ای رافع نه منظره ی شش در تووی صانع چار ارقم نه سر تو
ای خاتم ملکت بقا را جم تووی گوهر دُرج کبریا را یم تو
بر بود دلم یک نظر از منظر اوجان در سر دل رفت و دلم در سر او
ای کام دل از جنّت اعلی همه تومقصود من از دنیی و عقبی همه تو
پیری دیدیم جمله ی وردش یا هوگفتیم بگو تو کیستی گفتا هو
ای بسته دم عیسی مریم دم توتو همدم آدمی و آدم دم تو
تو کعبه قدسی و روان زمزم توتو قبله عالمی و دل عالم تو
نارست جهان بگرد پیراهن اوخارست گلش بباد ده خرمن او
ای طوطی روح را غذا شکّر توشب حلقه ی ئی از عنبر سر چنبر تو
چون لعبت باغ پرده بگشود از روو افکند بنفشه تاب در حلقه ی مو
گر باز نبینیم رخ چون خور اوجان در سر دل کنیم و دل در سر او
رفتم بعراق بر در جانانهچون باد برون دوید یار از خانه
ای لفظ ترا لؤلؤ لالا بندهبهرام ترا چاکر و دارا بنده
گنجست غم عشقش و دل دیوانهدامست شکنج زلف و خالش دانه
گفتم که چو رویت چه بود گفت که ماهگفتم که چو رنگم چه بود گفت که کاه
گفتم چه زنم در غم تو گفت که آهگفتم چه کنم در پی تو گفت نگاه
ای برده ضمیرت از مه و مهر فَرِهوی گشته مطیعت زن و مرد و که و مه
آنکو ز بنفشه بر گل افکنده زرهسیب زنخش بدست مشتاقان به
ماهی که ببرد از مه و خورشید فَرِهپرسید ز من که ای مطیعت که و مه