دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
ای سرو قد لاله رخ عبهر چشمزر شد رخم و نیست ترا بر زر چشم
چون کلّه نشین عالم راز آیمبا خوش نفس روح بپرواز آیم
ساقی بده آن باده که خون شد جگرمباشد که بمی ز دست غم جان ببرم
من دل بوفای دلستانی بدهموز بهر دلش ترک جهانی بدهم
در بتکده چون قابل ایمان گشتیماز طاعت سی ساله پشیمان گشتیم
دلبر به رخ دلکش و چشم نائمشطرنج جفا باخته با من دائم
وقتست که خیمه سوی گلزار زنیمبر نغمه ی زیر ناله ی زار زنیم
بر روی تو هر دم نگران می گردمدر کوی غمت جامه دران می گردم
در راه مراغه با گروهی مردمکردم دل خسته بر در زنگان گُم
خفّاش نیم کز آفتاب اندیشمیا آتش سوزنده کز آب اندیشم
گفتم که دمم چند دهی گفت چه دمگفتم که غمم نمی خوری گفت چه غم
گفتم که دمم چند دهی گفت چه دمگفتم گه غمت چند خورم گفت چه غم
ای دانه ی خال سیهت دام دلموی پسته ی تنگ دهنت کام دلم
ای پایهٔ قدر تو ز ادراک برونو اقبال تو همچو ماهِ نو، روز افزون
آنکس زختاست اصل و ابر و از چینچون نافه شکم دریده باد از سرکین
ای دل چه روی در طلب دلخواهانبشتاب که رفتند کنون همراهان
گفتم چه خورم در طلبت گفت که خونگفتم چه بود حال دلم گفت جنون
گفتم بچه مانده مژه ات گفت سنانگفتم که چو قدّم چه بود گفت کمان
گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جانگفتم چه نخواهی که دهی گفت امان
در باغ چو زد هزار دستان دستانداد دل شوریده ز بستان بستان
ای ماه رخت فزوده مهر دل منو آمیخته شور شکرت با گل من
هر لحظه کمان ابروان زه می کندر خسته دلان نگاه ازین به می کن
ای شکل و شمائلت چو شعرم موزونوی حسن رخت چو مهر من روز افزون
ای بلبل خوش نغمهٔ بستان سخندر باغ هنر هزار دستان سخن