دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
ای ذات تو گلدسته بستان جلالوی نام تو سر دفتر دیوان کمال
ای صیقلی آینه ی روشن دلپیکان غمت گذشته از جوشن دل
دلدار مرا بدلبری نیست عدیلدر عین خمار چشمش افتاده علیل
نادیده تمام روی آن ماه چگلدل در سر دیده رفت و جان در سر دل
کاوس سرادق جلالست جمالطاوس حدایق جمالست جمال
بر گلشن روی عالم افروز تو خالگوئی که ندا می زند از خلد بلال
ای شعر تو سرمایه ی دیوان کمالاز شعر تو بی بها شود سحر حلال
ای کلک تو تیز کرده بازار جلالوی رای تو کشف کرده اسرار کمال
خون شد جگرم ز دل که خون باد این دلپیوسته چو بخت من نگون باد این دل
ای صیت تو آب برده از باد شمالوز لفظ تو غرق در عرق آب زلال
چون شمع بجز سوز جگر نپسندمخود را برسن بر آتشت می بندم
تا کی دل شوریده مشوّش داریمرخساره بخون دل منقّش داریم
ای بس که ز دیده خون دل می بارمکز دست برون رفت بدستان یارم
چون جان و دل از برای دلبر دارماز دلبر خود چگونه دل بردارم
آن سر که ز بهر تیغ تیز تو نهمبر پای سمند گرم خیز تو نهم
ساقی بده آن باده که ما مستانیمدر باغ فرح بلبل خوش دستانیم
هر نکته ی چون آب که می راند چشمیک یک همه چون آب فروخواند چشم
من ملک جهانرا بسخن می گیرموین بس بود از سخنوری تو فیرم
من حلقه بگوش حلقه ی گوش توامبسته دهن از پسته ی خاموش توام
ای از دو جهان وصل تو مقصود دلمبیرون ز غم تو نیست موجود دلم
ای لفظ تو آب برده از دُرّ یتیمخلق تو نشانده باد انفاس نسیم
هر لحظه که یاد آن جفا کیش کنماز ناله دل خلق جهان ریش کنم
چون نامه دلی پر از شکایت دارمچون خامه از آن بود نوشتن کارم
یک چند مقیم کُنج میخانه شدیمیکچند بزهد و توبه افسانه شدیم