دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
زلف بت من گفت که در دور قمرمائیم کشیده ماه را در چنبر
عیسی نفسا ز خسته دم باز مگیریکدم نظر از اهل ندم باز مگیر
ساقی ببر این جامه و آن جام بیاربگذر ز خود از مستی و هستی بگذار
خر را بفروش و کرّه ئی رنگین خریا در عوض خر فرسی با زین خر
چون بی می پخته خام میباشد کارنوشیدن جام بادهٔ نوشگوار
گفتم مگذر گفت ز پیشم بگذرگفتم بنگر گفت که دیوانه نگر
گفتم چو شوم تیغ ترا گفت سپرگفتم که ز تیرت چه کنم گفت حذر
گفتم که برویت چه کنم گفت نظرگفتم که ز کویت چه کنم گفت گذر
گفتم روزم گفت بدین روز منازگفتم که شبم گفت مکن قصّه دراز
ای از لب شیرین تو شوریده شکروز لفظ تو در بحر حیا غرقه گهر
ایدل خبر گنج ز ویرانه بپرسوز جان خبر دلکش جانانه بپرس
سوز جگر شمع ز پروانه بپرسوز باده پرستان ره میخانه بپرس
ای از کف دُرپاش تو دریا در جوشمن حلقه بگوش توام ارداری گوش
آوازه در افکنده سپهر سرکشزان پیش کز آب بر فروزد آتش
بی عشق چه ریحان بر عاقل چه حشیشبی حسن چه بت در ره معنی چه کشیش
ای لعبت گلرخ می گلرنگ بکشوی مطرب چنگ زن رگ چنگ بکش
خر کرّه ماده را بآخور درکشیک توبره ی پر از کهش در سرکش
پایم که ز آزار نبودی اثرشگردی نرسیدی بکس از رهگذرش
ای هندوی تیغت بجهانگیری فاشدر بارگهت خسرو انجم فرّاش
فریاد ز چشم یار و جادو گریشواشوب ز زلف دبر و کافریش
ای کلّ معانی تو از حسن بدیعدر بندگیت پیر خرد طفل رضیع
ای ذات شریفت گهر دُرج شرفبحری چو کفت جهان نیاورده بکف
ای تیغ تو بگرفت جهان الا زنگبر خنگ تو راه کهکشان آمده تنگ
آن فتنه که در سیم نهان دارد سنگتیغش باید بدست از آن دارد سنگ