دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
یا رب که ببالاش بلائی مرسادوین درد دل خسته بجائی مرساد
ای اشک جواب دل تو چون خواهی دادکاسرار وی از پرده برون خواهی داد
آن روی که رشک ماه تابان آمدوان موی که آفت دل و جان آمد
مستی که نه هستیم زیان می داردهستی که نه مستیم زیان می دارد
هر دم که ز آب چشم ما آرد یادبر چهره ز دیده دجله ریزد بغداد
با لعل تو آب آب حیوان ریزداز شکّر شیرین تو شورانگیزد
دل را خبری ز عالم جان دادندجانرا شکری ز لعل جانان دادند
گفتی که کسی که فتنه می انگیزدخواجوست که آبروی خود می ریزد
دل در سرت ای نگار سیمین تن شدجانرا سر زلف سیهت مسکن شد
ماهی که دلم بزلف مشک افشان بردکس نیست که از درد فراقش جان برد
چون چشم خوش تو ترکتازی می کردیاقوت لب تو دلنوازی می کرد
این همنفسان که اندرین انجمنندجز خواب گذشته را قضا می نکنند
آنزلف مسلسل که چنان می پیچدچون سنبل تر بر ارغوان می پیچد
دل فتنه ی آن سرو خرامان تو شدواشفته جعد عنبر افشان تو شد
گر پیرهن کشیده ات می بایدزانکس بطلب که هر شبت می گاید
گیسوی کژت گوی بچوگان ببردلعل لبت آب آب حیوان ببرد
شاهی کنم ار بنده خویشم داندبا خویش آیم اگر بخویشم خواند
بذلی نه که در خانه بماند دیاربخلی نه که از زرت نبینند آثار
آن لعبت زرّین کمر سیمین بربر کوه ز افعی سیه بسته کمر
سودای توام محرم راز اولیتردر مهر رخ تو دیده باز اولیتر
ای فتنه ی چشم پر خمارت عبهروی تشنه ی لعل آبدار تو شکر
آن شاه که شهر علم را آمد درپشت سپه و ابن عم پیغمبر
می گفت دهل دوش بهنگام سحرکاوازه ی من جهان کند زیر و زبر
ای لفظ تو چون دیده من گوهرباربا قدر رفیع تو فلک بی مقدار