دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
چشم تو دلم را بفغان می آردچون ناوک غمزه در کمان می آرد
از مشک سیه چو سایه برخور فکنددر حلق دلم ز زلف چنبر فکند
آنکو رخش از خلد برین بابی بوددر هر خمی از زلف کژش تابی بود
باد سحری که بوستان آرایدبی خاک در تو باد می پیماید
چون خامه حدیثت بزبان می آرداز دیده روان خون سیه می بارد
قومی که نیند آگه از ایجاد وجودتمییز نکرده عهد را از معهود
ای همنفسان اگر مرا غمخواریدباید که مرا چو دیگران نشمارید
ای نکهت خلد پیش انفاس تو بادتا تیر فلک را بود از چرخ گشاد
امشب که ز چرخ بوی خون می آیدهر چند که می رود فزون می آید
شد کشته کسی که در جهان سرور بودگردونش غلام و مشتری چاکر بود
شب نیست که آهم بفلک برنرودوز گریه من چشم زمین تر نرود
سروی که بنفشه بر سمن فرسایدیاری که روان بخشد و روح افزاید
هر دم که مرا از طلعتت یاد آیدصد چشمه ی خونم از جگر بگشاید
تا هجر تو با منش وصالی باشدگر دست رها کند خیالی باشد
دی زلف ترا باد سحر می جنباندبر برگ سمن سنبل تر می جنباند
یارم چو مقیم دل پر خون آیددر چشم پرآبم دگری چون آید
امروز که سبزه گرد باغت بدمیددود دل لاله در بهار تو رسید
یا رب که میانت بکناری مرسادوان زلف پریشان بقراری مرساد
آن سرو خرامان که چنان می آیداز رفتن او دلم بجان می آید
آن جان عزیز بین که چون خوارم کردوز جان عزیز خویش بیزارم کرد
با طرّه بگو تا دل ما باز آرداو را بهمه حال فرو نگذارد
هر صبح که دم ز ملکت خاور زدچون خیمه برین پنجره ی شش در زد
آنها که سر از چرخ برافروخته انددر مهر تو هفت مهره در باخته اند
مه نعل سمند باد جولان تو بادقندیل فلک شمع شبستان تو باد