دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
اجوف تن ناقصم خیالیست صحیحوین هجر مضاعفم وبالیست صحیح
رخسار تو در پرده عیان بتوان دیدلکن دهنت بچشم جان بتوان دید
گردون گرهی ز طاق ایوان تو بادبر سطح فلک عرصه ی میدان تو باد
سلطان فلک بنده ی دربان تو بادقرص زر او ریزه ئی از خوان تو باد
با قدر تو چرخ را زمین ساخته اندو ایوان تو بر چرخ برین ساخته اند
مرغان سپهری که درین نه قفسنددر جوف سراپرده ی قدرت مگسند
کس پیش تو نام سخن آسان نبردپای ملخی نزد سلیمان نبرد
احمد که بشعر امتحانم فرمودهرگز در خانه ی مروّت نگشود
گفتم که چه ریزدت زلب گفت که قندگفتم که چه خیزدت ز مو گفت کمند
بازار روان از بدنت می کشندناموس بهار از سمنت می کشند
آن جام که جرعه ئیش جانی ارزدوان لعل که پاره ئیش کانی ارزد
این صدر نشینان که در این اطرافندپیوسته بفّر دولتت میلافند
دل جای در آن طرّه پرخم خواهدجان خون دل از دیده ی پر نم خواهد
ماهی که بسالی نکند از ما یادروزی من دلسوخته را داد نداد
دل فتنه ی آن چشم خوش جادو شدو اشفته آن سلسله ی گیسو شد
از کار دل ارچه بوی خون می آیددر دام غمت نگر که چون می آید
چشمم چو نظر بر رخ یار اندازدبر راه دلم ز غصّه خار اندازد
دیشب بت من چو ترکتازی می کردپنداشتم آن مگر ببازی می کرد
مستان صبوحی چو سحر برخیزنددر سلسله ی زلف بتان آویزند
گر مهر رخت خیمه بر افلاک زنددُرّاعه ی نیلگون فلک چاک زند
زان آب کزو آتش عشرت خیزددر ده قدحی که عقل ازو بگریزد
ای شمع اگر زانک بسوزی شایدکز آتش سینه ات روان بفزاید
جان با لب دوست عشقبازی میکردچشمش به کرشمه ترکتازی میکرد
دردا که شراب وصل ناخورده بماندخون در تنم از درد دل افسرده بماند