دفتر شعر
۳۰۸ شعر در این دفتر
گر زانک ترا بکام دل دسترسستخوش باش که از جهان همین باب بسست
بر چرخ چرا تکیه کنی کان دارستبر مال چرا فتنه شوی کان مارست
دریاب که بیتوام دل از غم بگرفتخون جگرم عرصهٔ عالم بگرفت
هنگام صبوح خوش بود عاشق و مستدل داده ز دست و زلف دلدار بدست
جانم که دل از ملک درونش بگرفتدود دل خسته بین که چونش بگرفت
چپ راست که هم حلقه و هم حلقه رباستگر نیست ملول پس سرافکنده چراست
گر اهل دلی ای دل دیوانه مستدر دامن یار زن بهر حالی دست
از ناله ی من پشت فلک خم بگرفتوز گریه من روی زمین نم بگرفت
ای آنک برت ملک سلیمان با دستدر خیل تو سرو بنده ئی آزادست
اقبال تو تیغی که بدست آوردستآبیست که آتشش بجان پروردست
در هر چه نه زان تست نتوان پیوستوان خیر که نیست دل در آن نتوان بست
هستی بهمین نقش هیولانی نیستمعنی بهمین صورت انسانی نیست
اشکم که چو لعل آبدار افتادستبا دانه ی دُرّ شاهوار افتادست
ای کار دلم رفته ز زلف تو ز دستوی جان خراب من ز بادام تو مست
ای شهره شهر باده باروت خوشستپیوسته هوای طاق ابروت خوشست
تا چرخ مرا بدین دیار افکندستبس خون که ز دیده در کنار افکندست
امشب که وصال آن مه سیمبرستگر قدر بدانی شب قدری دگرست
آن فتنه ی نوخاسته دیگر ز چه خاستسرویست که می رود تو پنداری راست
دود دل ما باد نباید پنداشتواب رخ ما خاک نباید انگاشت
بستان ز شکوفه حلّه پوش آمده استباد سحری عطر فروش آمده است
شخصم ز میان یار نایاب ترستبختم زد و چشم دوست در خواب ترست
آن فتنه کن شمع جمع ما بود برفتوان ماه که مهر ما بیفزود برفت
آن سرو سخنگو که مه هر جائیستاز مهر جمال خویشتن سودائیست
دارم چو میان او بدن یعنی هیچگوید ز دهان او سخن یعنی هیچ