دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
تبت یا ذوالجلال و الاکراممن جمیع الذنوب و الآثام
ای صبح صادق رخ زیبای مصطفیوی سرو راستان قد رعنای مصطفی
اگر سرم برود در سر وفای شماز سر برون نرود هرگزم هوای شما
این چه خلدست که چندی همه حورست اینجاچه غم از نار که در دل همه نورست اینجا
کجا خبر بود از حال ما حبیبان راکه از مرض نبود آگهی طبیبان را
گر راه بود بر سر کوی تو صبا رادر بندگیت عرضه کند قصه ما را
اگر در جلوه میآری سمند باد جولان رابفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدان را
چو در نظر نبود روی دوستان ما رابهیچ روی نبود میل بوستان ما را
آخر ای یار فراموش مکن یاران رادل سرگشته به دست آر جگرخواران را
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام راوین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را
شبی که راه دهم آه آتش افشان راز دود سینه کنم تیره چشم کیوان را
آن تن ماست یا میان شماوان دل ماست یا دهان شما
برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقابدر دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحابتا روز نخفتیم من و شمع جگر تاب
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آبما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب
طلع الصبح من وراء حجابعجلو بالرحیل یا اصحاب
چند سوزیم من و شمع شبستان همه شبچند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب
نعلم نگر نهاده بر آتش که عنبرستوز طره طوق کرده از مشک چنبرست
زلال مشربم از لفظ آبدار خودستنثار گوهرم از کلک دُر نثار خودست
سحاب سیل فشان چشم رودبار منستسموم صاعقه سوز آه پر شرار منست
این بوی بهارست که از صحن چمن خاستیا نکهت مشکست کز آهوی ختن خاست
بوقت صبح می روشن آفتاب منستبتیره شب در میخانه جای خواب منست
ساقیا ساغر شراب کجاستوقت صبحست آفتاب کجاست
جمشید بنده ی در دولتسرای ماستخورشید شمسه ی حرم کبریای ماست