دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
یاران همه مخمور و قدح پر می نابستما جمله جگر تشنه و عالم همه آبست
طائر طوریم و خاک آستانت طور ماستپرتو نور تجلی در دل پر نور ماست
روضه ی خلد برین بستانسرائی بیش نیستطوطی خوش خوان جام دستانسرائی بیش نیست
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاستکار اسلام ز بالای بلندت بالاست
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیستحاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
منزل پیر مغان کوی خرابات فناستآخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست
روز رخسار تو ماهی روشنستخال هندویت سیاهی روشنست
لعل شیرین تو وصفش بر شکر باید نوشتمهر رخسار تو شرحش بر قمر باید نوشت
بدایت غم عشّاق را نهایت نیستنهایت ره مشتاقرا بدایت نیست
دلا جان در ره جانان حجابستغم دل در جهان جان حجابست
بوقت صبح چو آن سرو سیمتن بنشستز رشک طلعت او شمعِ انجمن بنشست
اگر ترا غم امثال ما بود غم نیستکه درد را چو امید دوا بود غم نیست
ورطهٔ پر خطر عشق تو را ساحل نیستراه پر آفت سودای تو را منزل نیست
کو دل که او به دام غمت پایبند نیستصیدی به دست کن که سرش در کمند نیست
با تو نقشی که در تصوّر ماستبزبان قلم نیاید راست
غرّه ی ماه جز آن عارض شهر آرا نیستشاخ شمشاد چو آن قامت سرو آسا نیست
تُرک من ترک من بیسر و پا کرد و برفتجگرم را هدف تیر بلا کرد و برفت
از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدتبر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت
گرچه کاری چو عشقبازی نیستبگذر از وی که جای بازی نیست
نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفتمطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت
گرنه مرغ چمن از همنفس خویش جداستهمچو من خسته و نالنده و دل ریش چراست
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجر استوانک اقرارش به بترویان نباشد کافر است
هیچکس نیست که منظور مرا ناظر نیستگرچه بر منظرش ادراک نظر قادر نیست
ز آتشکده و کعبه غرض سوز و نیاز استوانجا که نیاز است چه حاجت به نماز است