دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیستچشم جادوی تو در خواب است و ما را خواب نیست
عشق سطانیست کو را حاجت دستور نیستطائران عشق را پروازگه جز طور نیست
دوش پیری ز خرابات برون آمد مستدست در دست جوانان و صراحی در دست
عقل مرغی ز آشیانه ی ماستچرخ گردی ز آستانه ی ماست
چه بر قمر ز شب عنبری نقاب انداختدل شکستهٔ ما را در اضطراب انداخت
اگرچه بلبل طبعم هزاردستان استحدیث من گل صدبرگ گلشن جان است
روی زمین و خون دلم نم گرفته استپشت فلک ز بار غمم خم گرفته است
به بوستان جمالت بهار بسیار استولیک با گل وصل تو خار بسیار است
صبح کز چشم فلک اشک ثریا میریختمهر دل آب رخم ز آتش سودا میریخت
اینجا نماز زنده دلان جز نیاز نیستوانرا که در نیاز نبینی نماز نیست
ای باغبان بگو که ره بوستان کجاستدر بوستان گلی چو رخ دوستان کجاست
ای درد تو درمان دل و رنج تو راحتاشکم نمک آب و جگر خسته جراحت
بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشستبر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست
راستی را در سپاهان خوش بود آواز روددر میان باغ کاران یا کنار زنده رود
ان شکر لب که نباتش ز شکر می رویداز سمن برگ رخش سنبل تر می روید
می کشندم بخرابات و در آن می کوشندکه بیک جرعه ی می آب رخم بفروشند
تا بر آید نفس از عشق دمی باید زدبر سر کوی محبت قدمی باید زد
پیداست که از دود دم ما چه برآیدیا خود ز وجود و عدم ما چه برآید
دلم از دست بشد تا بسر او چه رسدوین جگر سوخته را از گذر او چه رسد
این چه بادست که از سوی چمن می آیدوین چه خاکست کزو بوی سمن می آید
سپیده دم که صبا بر چمن گذر می کرددل مرا ز گلستان جان خبر می کرد
پشت بر یار کمان ابروی ما نتوان کردخویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد
آنک هرگز نظری با من شیدا نکندنتواند که مرا بی سر و بی پا نکند
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکندیا جفا بر من دلخستهی شیدا نکند