ناهید
خواجوی کرمانی

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

شمارهٔ ۶۱

دیوان اشعار، بدایع الجمال، شوقیات

اندازهٔ متن۲

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست

در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته ام

تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست

ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپچ

بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست

مرغ جانرا تا نسوزد ز آتش دل بال و پر

پیش روی شمع چون پروانه نتوانم نشست

در چنین دامی که نتوان داشت اومید خلاص

روز و شب در آرزوی دانه نتوانم نشست

منکه در زنجیرم از سودای زلف دلبران

بی پریروئی چنین دیوانه نتوانم نشست

آتش عشقش دلم را زنده می دارد چون شمع

ورنه زینسان مرده دل در خانه نتوانم نشست

یکنفس بی اشک می خواهم که بنشینم ولیک

در میان بحر بی دُردانه نتوانم نشست

اهل دل گویند خواجو از سر جان بر مخیز

چون نخیزم زانک بی جانانه نتوانم نشست

۹ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها