دفتر شعر
۱۱۷ شعر در این دفتر
از زلف تو سودائی و شیدا دل مادر کوی غمت ساخته مأوا دل ما
ای خیل غمت برده به یغما دل مامهر تو سپهرست و ثریا دل ما
ای روز جهانتاب تو همسایهٔ شبپروین قمرسای تو پیرایهٔ شب
تا مایهٔ سودای تو سرمایهٔ ماستخورشید جهانفروز در سایهٔ ماست
یاری اگرت تیغ زند راحت ماستهم خلوت ما و خالی از خلوت ماست
بر گردش چرخ چون نمیباشد دستدل در بد و نیک دهر چون باید بست؟
آن لعل که گنج شایگانست کجاست؟وان آب که آتش روانست کجاست؟
زینسان که به زیر پای غم گشتم پستجز جام میام کسی کجا گیرد دست؟
اکنون که ز سبزه آسمانی شد دشتوز سنبل ترناف زمین مشگین گشت
چون خسرو گل به جای جمشید نشستدیدم به صبوح نرگس بادهپرست
نرگس که مدام خوشدل و سرمست استزانست که دست از قدحِ زر شُست است
مه ذرهای از مهر رخ مهوش ماستدر پیش تو نیست روشن اینک پیداست
گر سرو سهی به قد او ماند راستچوبین و دراز و ناتراشیده چراست؟
ای آن که شبت جیب ثریا بگرفتآهم ز غمت دامن جوزا بگرفت
ای چشم تو مخمور و من از چشم تو مستوی جان من از جام لبت بادهپرست
هر چند که یک موی نَیرزم بر دوستفرق از تن من تا به میانش یک موست
بر خاک درت غمست کو محرم ماستبیرون ز غم تو کیست کو را غم ماست؟
چون زلف تو بر مه سر چوگان بشکستگوی دل من بر سر میدان بشکست
ای سرو سهی که قد و بالات خوشستآن دُرج پر از لؤلؤی لالات خوشست
میگفت مگر ملامت از ما بگرفتچون لاله دلت زآتش سواد بگرفت
از چشم تو هر که مِیپرستی آموختملک دو جهان به جرعهای مِی بفروخت
رو نیست شو ای خواجو که هستت خوانندهشیار چنان باش که مستت خوانند
با اشک و رخ ار سیم و زرت گردانندشاهان جهان تاج سرت گردانند
آن کو به سوی کعبه مرا راه نموددیدم که ره کعبه همی میپیمود