دفتر شعر
۱۱۷ شعر در این دفتر
گر یار نه آن بود که ره میپیمودآن کس که طواف کعبه میکرد که بود؟
دیدیم که در کعبه به جز یار نبودوین طرفه که از کعبهٔ خود آثار نبود
آنها که دوای دل افگار کنندپیوسته کنند کار و در کار کنند
مستان چو هوای در میخانه کنندپیمان شکنند و عزم بتخانه کنند
هر کو لب جام لا یزالی بوسدخاک در این درگه عالی بوسد
ای آنک دل از مهر رخت جان نبرددانی که چه بر من از غمت میگذرد؟
آن یار که درد از دل ما میچیندباید که کسی بر سر ما نگزیند
از دیدهٔ من چو دمبهدم خون آیدمانند تو در دیدهٔ من چون آید؟
در ماتم من مرغ صراحی مؤیدغسّال به آب چشم جامم شوید
مخمورم و از کسی شرابم نرسیدبیرون ز دلم بوی کبابی نرسید
نرگس بنگر نشسته در سایهٔ بیدوز مهر نهاده بر فلک چشم امید
چون گلرخ ما پرده ز عارض بگشادشد لالهٔ دلسوخته از مهر چه شاد
چون باد صبا زرویت آگاهی دادگل کرد قبا پیرهن و داد به باد
مانند رخت صبا هر آن لاله که دیدبرخواند دعائی و بر آن لاله دمید
شب هندوی آن طرهٔ مهفرسا شدلؤلؤ، لبِ یاقوتِ تو را لالا شد
چشمم که مدام آن حسرت باردپیوسته کنار من چو دریا دارد
چون طره ز پای یار سر برگیرددر حال دگر سرکشی از سر گیرد
هر دم ز دلم آتش عشق افروزدوآتش ز من سوخته سوز آموزد
هر آه که از دلم بدر میآیدبشنو که ازو بوی جگر میآید
کس نیست که در درد و غمم میپرسداز زخم سنان ستمم میپرسد
ای کرده دلم به چین گیسو در بندبه سرا و زبان مرغ خوشگو در بند
لعل تو به خاتم سلیمان بخرندخاک قدمت به آب حیوان بخرند
مگذار که هر کس خط و خالت بیندوآن عارض خورشید مثالت بیند
چون شاهد مه غره غرّا بنمودمشگین خط شام چین ز گیسو بشود