دفتر شعر
۱۱۷ شعر در این دفتر
هر کس که دلش ز عشق فرسوده شودوز خون جگر دامنش آلوده شود
آن شب که ز زلفت گرهم بگشایدگردون، سر رشته از کفم برباید
چون سوز غم تو از جهان برخیزداز هستی ما نام و نشان برخیزد
چشمم که ز خون، رخم منقش بینددر خواب اگر آن دو زلف سرکش بیند
مقبول تو عمر جاودانی یابدمحزون تو ملک شادمانی یابد
چون عکس تو بر جهان جان میافتدشمع دل من در لمعان میافتد
در چشم رخت مهِ فلک میل کشیدبر روی زمین دیدهٔ من نیل کشید
آنکش غم عشق دلنوازی نکندباید که حدیث عشقبازی نکند
ماهی که نبات از شکر آورد پدیدشام شبگون از سحر آورد پدید
چشمم چو بر آن قامت رعنا افتدبس فتنه که در عالم بالا افتد
از لوح غمت نام و نشانم نرودوآب رخت از چشم و روانم نرود
گر خلد برین در نظرم خواهد بودگلزار رخت مصوّرم خواهد بود
در بوتهٔ غم هر که چو زر بگذاردبحث کمر تو در میان اندازد
یا رب کی آن چشم و چراغم برسد؟وآن سرو خرامنده به باغم برسد؟
ای در دلم آتش غم و در جان دودبگرفت درون دلم از بریان دود
تا کی چو مسیح دم ز طاعات زنید؟یا همچو کلیم لاف میقات زنید؟
تا چند توان کرد درین قصر دو دراندیشهٔ شش پیشگه و پنج ممر
در ساغر جان ما شراب اولیتروز آتش مِی جگر کباب اولیتر
چون مرغ چمن برآورد بانگ هزارنوشند صبوحیان مِی نوشگوار
نرگس بنگر که در دهان دارد زرمسکین چه کند که او همان دارد زر؟
در کوی تو غم ز شادمانی خوشترمردن ز حیوة جاودانی خوشتر
ای شمع! دلم یافته از مهر تو نوروی جوهر! جان را ز جمال تو سُرور
در ساعد سیمین چه کنی پارهٔ زر؟هر چند زر و سیم بهم نیکوتر
رفتی ز برم ولی نرفتی ز ضمیرباز آی که جانی و ز جان نیست گزیر