دفتر شعر
۱۱۷ شعر در این دفتر
ای یافته از خاک درت افسر سربس شور که از زلف تو دارم در سر
ای چشم بد از طلعت زیبای تو دورنرگس ز فریب چشم مستت مغرور
مطرب بزن و غمزدگان را بنوازباشد که دل سوخته آید بر ساز
ای مرغ! دلم کرده به کویَت پروازچشمم ز پی کبوترِ وصلِ تو باز
هنگام گل و عید صیامست امروزبی بادهٔ پخته کار خامست امروز
ای چشمهٔ نوشَت به روان بخشی فاشحیران شده در نقش جمالت نقاش
ناگشته شبی چو طره هم زانویشدر پای فتاد کارم از گیسویش
ای خواجه! شه مملکتآرائی باشوافاق بگیر و فارغ از شاهی باش
ای لعل لبت برده ز یاقوت سبقریحان ز حیا پیش خطت شسته ورق
روزی که من از جهان روم با دل تنگگردون زندم شیشهٔ هستی بر سنگ
هر صبح که از پرده برون آید گلوز مرغ سحر در چمن افتد غلغل
ای من شده بی رخ تو از ناله چو نالوز باغ غمت ندیده جز ناله منال
ای لعل تو آتش زده در آب زلالدر پردهٔ دیده لعبتی چون تو خیال
ای سنبل تو ریخته در دامن گلوز مشک سیه بیخته پیرامن گل
ای مهر رخت مشعلهٔ دیدهٔ دلآشوب غمت مشغله و تودهٔ گِل
ای طرفه که نشنید کسی آوازماز پرده بر آواز برون شد رازم
عیبم مکن ای خواجه که تا من هستمبی جان و بدن، قائم و بی مِی، مستم
از بادهٔ بیخودی بر انسان مستمکآگاه نیم که نیستم یا هستم
آن فتنه که تا ماش به چنگ آمدهایمبا هستی خویشتن به جنگ آمدهایم
جانا ز من بی سر و بی پات چه غم؟وز نالهٔ عاشقان شیدات چه غم؟
بی روی تو من در آرزویت میرمدور از رویت بر سر کویت میرم
با درد غم تو نام درمان نبرمبی مهر تو یک روز به پایان نبرم
بر دست خیال چشم مستت خوابماز آتش سودای تو رفتست آبم
ای دل دو جهان به دیدهٔ جان میبینپیدا بگشا دیده و پنهان میبین