دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
فلک سرگشته تر گردد که با ماندارد هرگز آهنگ مدارا
مرا دل خسته تر باید ز خاراکه در دست غمت پایم شکیبا
کنون کز ملامت ترا نیست پروابکش تیغ بر ما بکش بی محابا
اگر رخ تو بدین دست دلبری کندابه مهر خود مه و خورشید مشتری کندا
اگر جفاست تلافی به مذهب تو وفا راهزار بار فزون کم بود جفای تو ما را
زنهار الا یار دلازار خدا رادر پا مفکن عهد و نگهدار وفا را
به نیم پرده که برداشت روی زیبا رادرید پرده ی پرهیز پیر و برنا را
ز یار دیده بدوز ای نظر تماشا راکه حسرت است اگر حاصلی بود ما را
ندارم فرصت از شوق گرفتاری تماشا رامکن تعجیل صیاد اینقدر خون ریزی ما را
میسر نیست آزادی ز تنها غیر تنها راپس از تنها به تنهایی نزیبد سر زنش ما را
شهره نه از عشق ما حدیث تو یاراحسن تو مشهور ساخت قصه ی ما را
به نام آنکه روان آفرید تن ها رازبان نهاد به کام از کرم دهن ها را
رو ترش ار کنی همی محتملم عتاب راور همه تلخ تر دهی منتظرم جواب را
آن کز جفا آموخت رسم و ره بیداد راکاش از وفا آموزدت چندی طریق داد را
ای آتش از رخت به درون لاله زار راصد داغ از بهشت تو بر دل بهار را
مردم عوض اشک فتد دیده ی تر راتا از نظر انداخته ای اهل نظر را
آن کآفرید روز اول اشتیاق راکاش آفریده بود علاجی فراق را
بهار آمد صبا زد چاک پیراهن به بر گل راچرا چون فصل دی آهنگ خاموشی است بلبل را
الا ای باغبان بگذار یا بلبل دمی گل راکه تاب هجر گل تا سال دیگر نیست بلبل را
کنون که سایهٔ تیغ تو بر سر است مراچه غم ز تابش خورشید محشر است مرا
بس که دشنام دهی چون شنوی نام مرایک نفر نیست که آرد به تو پیغام مرا
گر بدین سان اشک بارد دیده در دامان مراغرق گردد بی خبر زورق در این طوفان مرا
گر به سودای محبت رفت در پا جان مرانیست غم کآمد بحمدالله به سر جانان مرا
به چنگ اگر کنم آن گیسوان پر خم راخطی به سر کشم این روزگار درهم را