دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
اگر بهم زنم از گریه چشم پر نم رابه سیل اشک دهم دودمان آدم را
الهی مهربان کن دلبر نامهربانم رابه دل جویی برانگیز از تفضل دلستانم را
عشق توگرفت جای جان راجان نیست به جز غمت روان را
بیا به چشم تماشا کن اشکباران راکه طعنه ها زند از قطره اشک باران را
بر آن سرم که نهم سر به پای جانان راکنم به دست ارادت نثار او جان را
دهد هرچشمی به وجهی طلعت جانانه رافرق ها زینجا عیان شد کعبه و بتخانه را
بنده ی خاک درم عالم ربانی راقبله ی اهل نظر کامل کرمانی را
نگارم گر نکو دانسته رسم دلستانی رابحمدالله که داند تیر طرز مهربانی را
گدای کوی تو کی خواست پادشایی راکه پادشایی خود یافت این گدایی را
مطرب خوش نوا دمی نای غزل سراگشارود کرب زدا بزن راه طرب فزاگشا
در عهد غیر دلبر پیمان گسست مادرد ا ز حسرت دل پیمان پرست ما
پیمان به پا فکنده ونالی ز دست مافریاد از تو ای بت پیمان گسست ما
بگذر صبا به بزم جفا کرده یار مابا وی پس از سلام بگو کای نگار ما
در پی وصل جفا جوی ستم پاره ی ماتا دل از هجر نشد پاره نشد چاره ی ما
جور است اگرتلافی مهر و وفای مانبود ورای بستن و کشتن سزای ما
ای در دلم زکاوش عشق تو خارهادستان سرای گلشن حسنت هزارها
مشاطهٔ زیبایی آراسته چنبرهازان سلسله تا بندد بر هر سر مو سرها
علیالصباح چه گلها که در گلستانهازدند چاک ز رشک رخت گریبانها
چاره ی اندوه را ساقی نبینم جز شرابهر قدر آبادم افزون خواهی افزون کن خراب
لعل یار ار نبود لعل مذاباز چه بودش خواص باده ی ناب
دل چو پر خون شد بدو دادم به قصدی ناصوابساختم آماده مستی را شرابی با کباب
برای صبا به یارم امشبکز دست غمت فگارم امشب
ترک کاوش کرد کیوان کوکب آمد یارم امشبرفت ز اختر بد سری ها شد به سامان کارم امشب
به توصیف تو از فرط صباحتنیفزود از ستایش جز قباحت