دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
از این خشم و غرور و سرگرانیوزین بی رحمی و نامهربانی
زیانت خود چه بود از مهربانیکه کردی با سبک روحان گرانی
آه که گشتم ز عشق با همه دانیعاشق آن ترک بچه همدانی
دل از دستم ربود آن یار جانینبودش گرچه قصد دل ستانی
با آن همه لطف و مهربانیداری سر خشم و سر گرانی
بدین لطف و وفا و مهربانینداری چاره ای از دل ستانی
دلا معاونت اشک پرده در نکنیز راز خود همه آفاق را خبر نکنی
راه دیار یا مرا ای صبا بپویاز تاب هجر و حسرت وصل منش بگوی
مکن از برم جدایی به طریق بی وفاییکه نیرزد آشنایی به کشاکش جدایی
به میدانت از کشتگان نیست جانیکه بتوان به دلخواه زد دست و پایی
تا شدی ای دوست از کنار صفاییشد چو دل از کف ز دل قرار صفایی
ز فرق تا قدم از عضو عضو او به اداییبه ذره ذره وجودم نشست تیر بلایی
فغان کآغاز عشق و آشناییز جانان بایدم جستن جدایی
اگر باری به باغ از در درآییدر فردوس بر گلشن گشایی
بدین اخلاق و اوصاف خداییترا نبود گریز از دل ربایی
بدین اخلاص و صدق و بی ریاییبدین پرهیز و زهد و پارسایی
ترا آخر چه شدکز بی وفایینکردی در محبت عهد پایی
نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیباییعجب نبود اگر زین پس کشد کارم به رسوایی
عجب دارم تو با این خوب رویینیندیشی چرا از تند خویی
تعالی الله چه گویم ز آن نکوییکه نیکوتر بود از هر چه گویی
از تو ای دوست چه پنهان رهم افتاد به کوییکه دل افکند مرا در هوس روی نکویی