دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
به پایت حاصلم زین سر سپاریچه باشد گر نباشد جان نثاری
به کیش من که حرام است غیر فکر تو کارینظر حلال نباشد به ماسوای تو باری
سر به فتراکم نخواهی بست بعد از جانسپاریتا مرا باز از رقیبان حاصل آید شرمساری
ای چشم یار بس که دل آشوب و دلبریاز یک نگاه آفت هفتاد کشوری
ای زاغ زلف یار از آن رخ در آذریبا وصف بال و پر غرابی سمندری
ای زلف یار بس که پر از چین و چنبریدلبند و دل پذیر و دل آویز دلبری
ای لعل نوش پرور جانان چه جوهریکز آب و رنگ غیرت یاقوت احمری
ای قد یار بسکه دل آرای و دلبریبرخاست از خرام تو هر گام محشری
وه این میان یار چه باریک و لاغریکز لاغری به یک موی باریک هم بری
ای چهر یار وه که چه پاکیزه منظریکز هر نظاره در نظرم دل رباتری
یار از رخ نکرده جلوه گریهست دل را خیال پرده دری
شد مرا عمر در وفا سپریتو هنوز از جفا نگشته بری
تو نبودی نکوتر ار ز پریمی نکردی به پرده دل شکری
بدین جمال که دل می بری ز دست پریزهی سعادت آیینه کاندرو نگری
سعادتی است زمین را تو چون بر آن گذریکرامتی است فلک را تو چون در آن نگری
کنون که نام من از سلک دوستان نبریچه می شود که ز سگ های آستان شمری
روی در پرده نهان کرده پریکه مبادا دلش از دست بری
یار در پرده کند دل شکریوای بر ما کند ار جلوه گری
رخ نمودی اگر از پرده پریسجده کردی به تو در خوب تری
نیست عشاق تو را در دو جهان دادرسیورنه داریم ز بیداد تو فریاد بسی
ز رخ برداشت دوش آن مه جلیلیتجلی کرد بر رویم سهیلی
ترسم که رسد از تو مرا پیک و پیامیآن روز که از من نه نشان است و نه نامی
کاش چون مینا به دستت بودمیپیش روی چشم مستت بودمی
دریغ و درد کز این لطمه های پنهانینهاد کشور دل باز رو به ویرانی