دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
گسستن کی توانم زان دو گیسوکه بستم صد هزارش دل به هر مو
در تب و تیمار هجر همچو پر کاهروی به دیوار حسرتم گه و بی گاه
به طور عم خون بریزی یا به اکراهنتابم گردن از تیغت علی الله
بیاکه این شب هجران ز بس دراز و سیاهکس احتیاج ندارد چو من به تابش ماه
دیگر شدم اسیر نگاری به یک نگاهدل باختم به غمزه ی یاری به یک نگاه
چو اختیار به دست من و تو داد الهدرین میانه من ار بد کنم ترا چه گناه
پس از این سنگ به ساغر زنم ان شاء اللهمی ز پیمانه ی دیگر زنم ان شاء الله
عقلم از آن چه برد بو قصه ی عشق یار بهوز همه نشاط ها ذکر غم نگار به
از توچون نام برم کز دهن آلودهلاجرم سر نزند جز سخن آلوده
چون کنم یاد توای دوست من آلودهنام پاک تو کجا وین دهن آلوده
زیر رخش آن گردن سیمین کشیدهصبحی است بلند از پس خورشید دمیده
دوش مرا در غم تو همدم و هم رایآه سبک خیز بود و اشک گران پای
دور چون با من رسید از بیخودی ساغر شکستیغم مخور ساقی به جان معذور داریمت که مستی
گر دل هوای عشق تو بر سر نداشتیما را چون خویش واله و مضطر نداشتی
برخاست از قیام تو ز آنسان قیامتیکآن را بود قیام قیامت علامتی
گفتم بگویمت که صنوبر به قامتیدیدم در آن نبود چنان استقامتی
مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادیکه صید عشق را باشد رهایی قید و غم شادی
میثاق دوش را ز اول وفا نکردیو آخر به جای پاداش الا جفا نکردی
تاهمچو من از عشق گرفتار نگردیاز کشمکش هجر خبردار نگردی
چشم یوسف گر به خواب آن چهر عالمتاب دیدیحاش لله گر دگر چشمش به عالم خواب دیدی
ماه کنعانی اگر در مصر معنی روت دیدیزالسان از فرط حیرت خویش را فرتوت دیدی
رسید جان به لبم ز انتظار و تیغ کشیدیفدای دست تو زودم بکش که دیر رسیدی
به هجرانت مرا با جان خود جنگ است پنداریفرا خای دو عالم بردلم تنگ است پنداری
نبود و نیست ترا جز جفای من کاریز حسن خویش چه دیگر برای من داری