دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
مژده ای دل که روز قربان استحکم از یار و کار با جان است
به جای دوستی ار دشمنی سزای من استجفا ز جانب جانان کمین جزای من است
مرا درد از شکیبایی فزون استکه دل در سینه چندین بی سکون است
گرنه در خورد یار دیرین استتلخکامی به جان شیرین است
لبت از بس لطیف و شیرین استدلت از بس گران و سنگین است
خون به رخسارم از جهان بین استشرح حالم ببین چه رنگین است
سرخوشم با لبت که نوشین استای دریغ از دلت که سنگین است
گرچه این فن خلاف آیین استمنت از عارضت برآیین است
روشن شب عالمی ز ماه استو ز مهر تو روز من سیاه است
شادم که شمارم اشک وآه استتا در غمت این دوام گواه است
سوای دل که به ترک تو مایل افتاده استکجا قتیل به سودای قاتل افتاده است
انجام عمر ما را آغاز عشق بازی استهنگام خامشی ها وقت سخن طرازی است
غم بی تو مرا ز زندگانی استور خود همه عین شادمانی است
کاهش ما هجر غم افزای تسترامش ما وصل طرب زای تست
اگر مرا سر و جانی بود برای تو هستهلاک به ز حیاتم اگر رضای تو هست
تاب دلم ار تو را عیان نیستسیل از مژهام عبث روان نیست
ماهی که به رخ نگار مانی استپیداست که جز نگار ما نیست
گر نه به دل هر نگهت خنجری استاین همه پس دیده چرا خون گریست
هرکه یک دل به خطا درخم گیسوی تو بستدل و جانی دگر از عهد به هرموی توبست
از جان و سر دریغ ندارم به پای دوستهر دم به موجبی سر و جانم فدای دوست
با دو ابرویِ تو ام ، بر دل غمِ شمشیر چیست؟پیش آن مژگان مرا در دیده نوک تیر چیست
دفع غم را ساقیا جز جام می تدبیر چیستغایت تعجیل پیدا موجب تأخیر چیست
تا غایبی تو اهل صفا را حضور نیستبا صد چراغ بزم مرا بی تو نور نیست
زاهد مرا که بی می و شاهد حضور نیستتکلیف توبه چیست اگر حکم زور نیست