دفتر شعر
۴۰۵ شعر در این دفتر
هر که آید به سیر جولانتنبرد ره برون ز میدانت
سزاوارم به هجران گر به چنگ آید گریبانتمرا بار دگر و ز کف گذارم طرف دامانت
شب وصلت نخواهم روز از آن رو زلف فتانتمرا هر لحظه اندازد به فکر روز هجرانت
تا نگردم غبار جولانتبرنخیزم ز طرف میدانت
به پای بوس توام دست و دل ز کار شد آوخز تن قرارم از آن زلف بی قرار شد آوخ
با غم عشق تو مرا کار بادو ز همه کاری دگر انکار باد
بیدلی را چوتودلدار مباددلبری چون تو دلازار مباد
آنگونه سرشکم به غمت پرده در افتادکافسانه ی ما در همه عالم سمر افتاد
مرا سودای جانان بر سر افتادجنون را باز طرح دیگر افتاد
دردا که ز دوران به غم خویشتن افتادروزی که دلارام به سودای من افتاد
عشقی که به سوز و ساز گرددافسانه ی آن دراز گردد
مسلسل زلف مشکین گرد آن رخسار میگرددعجب ماری سیه پیرامن گلزار میگردد
از آن دو زلف پریشان که خم به خم داردبه هر خمی دل جمعی اسیر غم دارد
چون یار سخن راند وز نطق شکر باردخاموشی آن لب را شکر چه دهن دارد
مقابل مه ما مشتری کمال نداردهمین دو نقص بس او را که زلف و خال ندارد
گردون ماهی جوان نداردبستان سروی روان ندارد
کس ره به دیار جان نداردتا روی به دلستان ندارد
آن پیر نه دل که جان نداردتا مهر بتی جوان ندارد
مرا خود از سر کوی تو ترسم آب بردوگرنه گریه من سبقت از سحاب برد
دلا خواهی توجه با خدا کردتغافل بایدت از ماسوا کرد
ندانم خویش کردم یا قضا کردمرا از دل ترا از من جدا کرد
صبا یک عقده از جعد تو وا کردهوا را عطر بیز و مشک سا کرد
قلم تا سر ز سودای تو درکردورق را رخ ز خون دیده تر کرد
سروقامت قیام دیگر کرددو قیامت به ساعتی برکرد