دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
یارب تو به فضل و رحمتم در بگشایاز درگه رأفتم مران در دو سرای
یارب مأیوسم از در خویش مکنمأنوس به نفس دوزخ اندیش مکن
چون نیست مرا در دو جهان غیر تو کساز روی کرم دوکار کن با من و بس
آن عهد درست کز ازل بستم نیستیک توبه که صدبار به نشکستم نیست
یارب به رخم ز فضل درها بگشایکار من بینوای دروا بگشای
در حق خود ازگناه بی حد کردنبد کردم و توبه کردم از بد کردن
هر چند به فر کرمت مغروریملیکن به دعا در طلبش مأموریم
دشمن کامیم اگر منافق باشیمدر دعوی دوستی نه صادق باشیم
این بار نه حکم نصر جاری کردیوز شر عدو نگاهداری کردی
بس اشک ز دیده متصل رفت مراپا در ره جستجو به گل رفت مرا
یا رب به شکیبائی ایوب قسمیا رب به جگرخائی یعقوب قسم
رفتیم بر نگار هرکارهٔ خویشتا داروی دل کنیم یا چارهٔ خویش
تا عشق مرا ذکر تو در سینه سرشترفت از دل و جان نشاط زیبا غم زشت
ای دوست کمال از تو و نقصان از ماستسرمایه و سود از تو خسران از ماست
گر مرد ثواب اگر ز اهل گنه استجز من همه کس را به کسی روی و ره است
عصیان تو پیش خلق خوارم کرده استرسوا و زبون و شرمسارم کرده است
افتادکجا سوی گدائی نگهشکز دولت بندگی نیاورد شهش