دفتر شعر
۹۰ شعر در این دفتر
خوش آنکه نشینیم میان گل و لالهماه و تو به کف شیشه و در دست پیاله
بود مه روی آن زیبا جوان چارده سالهولی ماهی که دارد گرد خویش از مشکتر هاله
مهر رخسار و مه جبین شدهایآفت دل بلای دین شدهای
رفتی و دارم ای پسر بی تو دل شکستهایجسمی و جسم لاغری جانی و جان خستهای
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنیکه اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
شکست پیر مغان گر سرم به ساغر میعجب مدار که سرها شکسته بر سر می
چو نی نالدم استخوان از جداییفغان از جدایی فغان از جدایی
روز و شب خون جگر میخورم از درد جداییناگوار است به من زندگی ، ای مرگ کجایی
کجایی در شب هجران که زاریهای من بینیچو شمع از چشم گریان اشکباریهای من بینی
شستم ز میدر پای خم، دامن ز هر آلودگیدامن نشوید کس چرا، زابی بدین پالودگی
ای که مشتاق وصل دلبندیصبر کن بر مفارقت چندی
کوی جانان از رقیبان پاک بودی کاشکیاین گلستان بیخس و خاشاک بودی کاشکی
دو چشمم خونفشان از دوری آن دلستانستیکه لعلش گوهرافشان، سنبلش عنبرفشانستی
صبوری کردم و بستم نظر از ماهسیماییکه دارد چون من بیتاب هر سو ناشکیبایی
من پس از عزّت و حرمت ، شدم ار خوارِ کَسی،کار دل بود که با دل نفتد کار کسی
زهی از رخ تو پیدا همه آیت خداییز جمالت آشکارا همه فر کبریایی
ای که در جام رقیبان می پیاپی میکنیخون دل در ساغر عشاق تا کی میکنی
دل زارم بود در صیدگاه عشق نخجیریکه بر وی هر زمان ابرو کمانی میزند تیری