دفتر شعر
۹۰ شعر در این دفتر
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو راجان نثار افشان خاک آستان آرم تو را
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبهاچه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها
جوانی بگذرد یا رب به کام دل جوانی راکه سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجاذره است این، آفتاب است، این کجا و آن کجا
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنهامن و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اماشبی با او بسر بردم ز وصلش بینصیب اما
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین باداغمناک چو میخواهی ما را تو ، چنین بادا
ناقه آن محمل نشین چون راند از منزل مراجان قفای ناقه رفت و دل پی محمل مرا
گل خواهد کرد از گل ماخاری که شکسته در دل ما
نوید آمدن یار دلستان مرابیار قاصد و بستان به مژده جان مرا
به قصد کوی تو بیرحم عاشقان ز وطنهاروان شوند فکنده به دوش خویش کفنها
روز وصلم به تن آرام نباشد جان راکه دمادم کند اندیشه شب هجران را
مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشببه خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
بوده است یار بی من اگر دوش با رقیبیا من به قتل میرسم امروز یا رقیب
شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشبشبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
چون شیشه، دل نه از ستم آسمان پر استمینای ما تهی است دل ما از آن پر است
قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیستبر خاک آستانهٔ او سرنهاده کیست
ز غمزه، چشم تو یک تیر در کمان نگذاشتکه اول از دل مجروح من نشان نگذاشت
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیستعاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست
حرف غمت از دهان ما جستیا آتشی از زبان ما جست
لبم خموش ز آواز مدعا طلبی استکه مدعا طلبیدن ز یار بیادبی است
ای باده ز خون من به جامتاین می به قدح بود مدامت
گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامتگفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت
چه گویمت که دلم از جدائیت چون استدلم جدا ز تو دل نیست قطرهٔ خون است