دفتر شعر
۹۰ شعر در این دفتر
یک گریبان نیست کز بیداد آن مه پاره نیسترحم گویا در دل بیرحم آن مه پاره نیست
مطلب و مقصود ما از دو جهان، اوست اوستاو همه مغز است مغز، هر دو جهان پوست پوست
شود از باد تا شمشاد گاهی راست گاهی کجبه جلوه سرو قدت باد گاهی راست گاهی کج
بی من و غیر اگر باده خورد نوشش بادیاد من گو نکند غیر فراموشش باد
بتان نخست چو در دلبری میان بستندمیان بکشتن یاران مهربان بستند
با حریفان چو نشینی و زنی جامی چندیاد کن یاد ز ناکامی ناکامی چند
در پیش بیدلان جان، قدری چنان نداردآری کسی که دل داد پروای جان ندارد
کدام عهد نکویان عهد ما بستندبه عاشقان جفاکش که زود نشکستند
دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنیدتا بوی او نسیم صبا از کجا شنید
نه با من دوست آن گفت و نه آن کردکه با دشمن توان گفت و توان کرد
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد مانددر دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند
گفتم که چاره غم هجران شود نشددر وصل یار مشکلم آسان شود نشد
گر آن گلبرگ خندان در گلستانی دمی خندددر آن گلشن گلی بر گلبن دیگر نمیخندد
به ره او چه غم آن را که ز جان میگذردکه ز جان در ره آن جان جهان میگذرد
دل عشاق روا نیست که دلبر شکندگوهری کس نشنیده است که گوهر شکند
آن دلبر محملنشین چون جای در محمل کندمیباید اول عاشق مسکین وداع دل کند
شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آیدغنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید
امروز ما را گر کشی بیجرم از ما بگذرداما به پیش دادگر مشکل که فردا بگذرد
گفتیم درد تو عشق است و دوا نتوان کرددردم از توست دوا از تو چرا نتوان کرد
تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بودغم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود
گریه جانسوز مرا ناله ز دنباله نگرنالهٔ بی گریه ببین گریهٔ بی ناله نگر
بر دست کس افتد چو تو یاری نه و هرگزدر دام کسی چون تو شکاری نه و هرگز
از دل رودم یاد تو بیرون نه و هرگزلیلی رود از خاطر مجنون نه و هرگز
با من ار هم آشیان میداشت ما را در قفسکی شکایت داشتم از تنگی جا در قفس