دفتر شعر
۹۰ شعر در این دفتر
رسید یار و ندیدیم روی یار افسوسگذشت روز و شب ما به انتظار افسوس
شبی فرخنده و روزی همایون روزگاری خوشکسی دارد که دارد در کنار خویش یاری خوش
دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمشاو از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش
پس از چندی کند یک لحظه با من یار دورانشکه داغ تازهای بگذاردم بر دل ز هجرانش
سرو قدی که بود دیدهٔ دلها به رهشنیست جز دیدهٔ صاحبنظران جلوه گهش
غم عشق نکویان چون کند در سینهای منزلگدازد جسم و گرید چشم و نالد جان و سوزد دل
کردهاست یا قاصد نهان مکتوب جانان در بغلیا درجی از مشک ختن کرده است پنهان در بغل
به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیمبه کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتمخانه به خانه در به در جستمت و نیافتم
بیمهری اگر چه بیوفا همجور از تو نکو بود جفا هم
مپرس ای گل ز من کز گلشن کویت چسان رفتمچو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم
ای گمشدهدل کجات جویمدر دامِ کِه مبتلات جویم
گوهرفشان کن آن لب کز شوق جان فشانمجان پیش آن دو لعل گوهرفشان فشانم
جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانمآخر ترحمی کن بر جان ناتوانم
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویمنگذاردم که حال دل بیقرار گویم
گه ره دیر و گهی راه حرم میپویممقصدم دیر و حرم نیست تو را میجویم
با چشم تو گهی که به رویت نظر کنمپوشم نظر که بر تو نگاه دگر کنم
هر شبم نالهٔ زاری است که گفتن نتوانزاری از دوری یاری است که گفتن نتوان
گواهی دهد چهرهٔ زرد منکه دردی بود بیدوا درد من
بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامانهر خار مزارم زندش دست به دامان
به یک نظاره چون داخل شدی در بزم میخوارانگرفتی جان ز مستان و ربودی دل ز هشیاران
آن کمان ابرو کند چون میل تیر انداختنناوک او را نشان میباید از جان ساختن
منم آن رند قدح نوش که از کهنه و نوباشدم خرقهای آنهم به خرابات گرو
گردد کسی کی کامیاب از وصل یاری همچو تومشکل که در دام کسی افتد شکاری همچو تو