دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
مگر فرشته رحمت درآمد از درماکه شد بهشت برین کلبه محقر ما
رونق عهد شبابست دگر بستانرامیرسد مژده گل بلبل خوش الحانرا
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما رابخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
چشم مستت میبرد هر لحظه دل مشتاق رازلف مشکینت پریشان میکند عشاق را
هرچند روی دوست نبینیم سالهاما را بود هنوز امید وصالها
مهل که گیوه بنوتن غرت چو نیست کلاکه دوست نیست اثر دایما و دشمن ابا
این چه مجلس چه بهشت این چه مقامست اینجاعمر باقی رخ ساقی لب جامست اینجا
بیا که قصرامل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادست
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوستبر خوردن از درخت امید وصال دوست
کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیستهیچ بازار چنین گرم چو بازار تو نیست
از منش بیموجبی یار ار غباری بر دلستحاش الله گر مرا زان گرد باری بردلست
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان انداخت
سرو بالای تو سر تا پا خوش استراستی آن قامت زیبا خوش است
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشتواندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
دل ندارد هر که او را درد نیستوانکه این دردش نباشد مرد نیست
خوشتر از حمام و رخت پاک نیستکهنه گر باشد لباست باک نیست
یارب که آن درخت گل از گلستان کیستوان پسته شکر شکن از نقلدان کیست
مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هستیا شب و روز بجز ذکر توام کاری هست
از بامداد روی تو دیدن حیات ماستامروز باز روی تو دیدن چه دلرباست
روز وصلم قرار دیدن نیستشب هجرانم آرمیدن نیست
کسی بحضرت او ره نبرد وتنها نیستجدانگشت زمانی زما و بی ما نیست
میان ما و جمالش محبت ازلیستکه حسن دوست قدیمی و عشق لم یزلیست
اگر چه عرض هنر پیش یاربی ادبیستزبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست