دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزهسرشتکه گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
این باد روح پرور ازان کوی دلبرستوین آب زندکانی ازان حوض کوثرست
هر دل که در هوای جمالش مجال یافتعنقای همتش دو جهان زیر بال یافت
دل سرا پرده محبت اوستدیده آئینه دار طلعت اوست
جان ما دوری زخاک کوی جانان برنتافتکوی جانان از لطافت زحمت جان برنتافت
کس بچشمم در نمیآید که گویم مثل اوستخود بچشم عاشقان صورت نبندد غیر دوست
عقلم بخیاط میکرد کنگاجدر رخت صوفی دامانش قیغاج
شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاجمیفرستند از بهشت عدن حورانت خراج
خطت که بر خط یاقوت مینهم ترجیحنوشته است بر آن لعل لب که (انت ملیح)
جان من جان من فدای تو بادهیچت از دوستان نیاید یاد
ترسم که اشک در غم ما پرده در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود
سالها دفتر ما در گرو صهبا بودرونق میکده از درس و دعای ما بود
سنبلش را تا صبا بر گل مشوش میکندهر خم مویش مرا نعلی بر آتش میکند
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشدیک نکته درین دفتر گفتیم و همین باشد
واعظان کین جلوه بر محراب و منبر میکنندچون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
دوش چون زلف شب بشانه زدندرقم کفر بر زمانه زدند
دعوی حسن برخسار تومه کرد نکردبا رخت کس سوی خورشید نگه کرد نکرد
گوهر مخزن اسرار همانست که بودحقه مهر بدان مهرو نشانست که بود
گره زطره عنبرفشان کشید و گشادهزار نافه صبا در میان کشید و گشاد
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندچنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
تا که رختم ببر جامه بران خواهد بوداز بی وصله دو چشمم نگران خواهد بود
در ازل عکس می لعل تو در جام افتادعاشق سوخته دل در طمع خام افتاد
پیش رویت دگران صورت بر دیوارندنه چنین صورت معنی که تو داری دارند