دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
صوفی نهاد دام و سرحقه باز کردبنیاد مگر با فلک حقه باز کرد
فلک با کس دل یکتا نداردز صد دیده یکی بینا ندارد
مطرب عشق عجب ساز و نوائی داردزخم هر زخمه که زد راه بجائی دارد
مله را آستر خسقی و والا نرسدهمه کس را به جهان منصب والا نرسد
دل ما بدور رویت زچمن فراغ داردکه چو سر و پای بندست و چو لاله داغ دارد
بسیار سالها بسر خاک ما رودکاین آب چشمه آید و باد صبا رود
دوش میآمد و رخساره بر افروخته بودتا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
در نظر بازی مابیخبران حیرانندمن چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
دنیی آن قدر ندارد که براو رشک برندیا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
مژده ای آرام دل کآرام جانها میرسددل که از ما رفته بود اکنون بما وامیرسد
باد آمد و بوی عنبر آوردبادام و شکوفه بر سرآورد
دلم جز مهر مهرویان طریق در نمیکیردزهر در میدهم پندش ولیکن در نمیکیرد
آنانکه خاکرا بنظر کیمیا کنندآیا بود که گوشی چشمی بما کنند
نگارا مردگان از جان چه دانندکلاغان قدر تابستان چه دانند
دوش بی روی تو آتش بسرم بر میشدآبم از دیده همیرفت و زمین ترمیشد
آنکه رخسار ترا رنگ گل نسرین دادصبر و آرام تواند به من مسکین داد
نسبت روی تو با روی پری نتوان کرداز کجا تا به کجا بی بصری نتوان کرد
بوی گیسویت دماغ جان معطر میکنددیدن رویت چراغ دل منور میکند
روشنی طلعت تو ماه نداردپیش تو گل رونق گیاه ندارد
این کهن دیر جهان کشته فراوان دارددم عیسی نفسی جو که دلش جان دارد
آنکه بر نسترن از غالیه خالی داردالحق آراسته حسنی و جمالی دارد
اسیر بند گیسویت کجا در بند جان باشدزهی دیوانه عاقل که دربندی چنان باشد
که برگذشت که بوی عبیر میآیدکه میرود که چنین دلپذیر میآید
تا دل سخن پذیر و سخن دلپذیر شدجانرا ز وصل همنفسی ناگزیر شد