دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
خوشست جامه بریدن برون زاندازهبرآمدن زقدک پاره کردن آوازه
ای سرزلف تو سراسر بلاهر دو لبت نیز بلا بر بلا
اگر بتحفه جانان هزار جان آریمحقرست نشاید که بر زبان آری
ای که مهجوری عشاق روا میداریعاشقانرا زبر خویش جدا میداری
ای در هوای مهرت ذرات کون گردیوی از صفات چهرت جنات عدن وردی
بده ساقی شراب لایزالیبدست عاشقان لاابالی
افتاده بازم در سر هوائیدل باز دارد میلی بجائی
درین پستی گر آنمه را نیابیببالا در شوی وآنجا نیابی
گفتم خیال وصلت گفتا بخواب بینیگفتم مثال رویت گفتا در آب بینی
چون تنک نباشد دل مسکین حمامیکش یار هم آواز بگیرند بدامی
ای مقنعه و شده مرا صبحی و شامیمو بندو سرانداز چو نوری و ظلامی
هر لحظه بغمزه دل ریشم چه خراشیروی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی
زسودای رخ و زلفش غمی دارم شبانروزیمرا صبح وصال او نمیگردد شبی روزی
هر مختصر چه داند آئین عشقباریکی در هوا مگس را باشد مجال بازی
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانیحاصل از حیات جان ایندمست تا دانی
ای برگ گل سوری از خار مکن دوریاز خار مکن دوری ای برگ گل سوری
ای روز و شبت از رخت اکسونی و دیباجیبر اطلس و الباغت چرخ آمده نساجی