دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
بیا تا بی گل و صهبا نباشیمکه باشد گل بسی و ما نباشیم
بچرخ میرسد از عشق تار قزآهمزهجر جامه چو صابون در آب میکاهم
فاش میگویم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
ترا یار نازک میان گفته ایمبقدجان بقامت روان گفته ایم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنممحتسب داند که من کاری چنین کمتر کنم
نام آن لب بخط سبز بجائی دیدمکاغذی یافتم و قند در و پیچیدم
خرما نتوان خورد ازین خارکه کشتیمدیبا نتوان بافت بدین پشم که رشتیم
باد گلبوی سحر خوش میوزد خیر ای ندیمبس که خواهد رفت بر بالای خاک مانسیم
رفیق مهربان و یار همدمهمه کس دوست میدارند و من هم
دوش در سودای زلف و چشم جانان بوده امشب همه شب تا سحر مست و پریشان بوده ام
به چشمانت که تا رفتی ز چشمم بیخور و خوابمبه ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم
مائیم کز جهان غم دلبر گرفته ایمدل داده ایم و دامن دلبر گرفته ایم
شب که زحسرت رخت روی بماه کرده امسوخته ماه و زهره را بسته چو آه کرده ام
گدای حضرت اوباش و پادشاهی کنمکن مخالفت او و هر چه خواهی کن
یارب زباغ وصل نسیمی بمن رسانوین خسته را بکام دل خویشتن رسان
در بدخشان لعل اگر از سنگ میآید برونآب رکنی چون شکر از تنگ میآید برون
نرگس چشمت قبله مستانتشنه لعلت باده پرستان
چه خوشست از دو چشمت نظری بناز کردنمژه را گشاد دادن در فتنه باز کردن
چو دیده در طلبت واجبست گردیدنسرشک را بهمه جانبی دوانیدن
بجان آمد دل تنگم زدست عقل سرگردانبده ساقی می باقی زخویشم بیخبر گردان
جمال یار و اشک من گلست آن و گلابست اینوصال او و فکر ما خیالست آن و خوابست این
بالا بلند عشوه گر نقش بازمنکوتاه کرد قصه عمر دراز من
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نویادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
وصال او زعمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به