دفتر شعر
۱۳۷ شعر در این دفتر
دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بودتعبیر رفت کار بدولت حواله بود
هر که وصلت طلبد ترک سرش باید کردورنه اندیشه کاری دگرش باید کرد
مرا حالیست با جانان که جان در بر نمیگنجدمرا سِرّیست با دلبر که دل در بر نمیگنجد
چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماندوگر در پرده میداری کسی را جان نمیماند
در آن روزی که خوبان آفریدندترا بر جمله سلطان آفریدند
ایا صبا گرت افتد بسوی دوست گذارنیازمندی من عرضه ده بحضرت یار
چهره ام دیده چه حاصل که بخون کرد نکارکه برون نقش ونگارست و درون ناله زار
دست تا چند نهادن به شکاف دستارادب آن دان که نکاوند بزرگان بسیار
تو آن شاخ گلی ایشوخ دلبرکه آریمت بآب دیده در بر
عیدست و اول گل و یاران در انتظارساقی بروی یار ببین ماه و می بیار
میبرد سودای چشم مستش از راهم دگراز کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر
منم غریب دیار تو ای غریب نوازدمی بحال غریب دیار خود پرداز
وصف قوت انکه گفت به زلباسنان شناسی بود خدانشناس
دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرسکه چنان زو شده ام بیسرو سامان که مپرس
گر مرا با درد تو درمان نباشد گو مباشعاشق روی توام گر جان نباشد گو مباش
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارشگل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
به بزمگاه صبوحی کنان مجلس خاصحیوه نحش بود جام می به حکم خواص
همچو صندل باف مفتون کشته ام بر روی صوفآن عقوبت بس که ارمک دیده در پهلوی صوف
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیقگرت مدام میسر شود زهی توفیق
آنک آستین نموده و دامان فراخ و تنگپیراهن از وی آمد و تنبان فراخ تنگ
ای پیکر خجسته چه نامی فدیت لکدیگر سیاه چرده ندیدم بدین نمک
هوای یارو دیارم چو بگذرد بخیالشود کناره ام از آب دیده مالامال
به گرما جبّه پوشیدن چه حاصلبه بالاپوش کوشیدن چه حاصل
غرقه بحر بیکران مائیمگاه موجیم و گاه دریائیم