دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
تخم هوس مکارید در خاکدان دنیانتوان عمارتی ساخت بر روی موج دریا
در خفا و در ملا دیدم خدادر نشیب و در علا دیدم خدا
جان ها فدای دیدن دیدار بوالوفاکردند انبیا همه در کار بوالوفا
برای آنکه ظاهر گردد اسماتجلی می کند حضرت باشیا
ما ذرهایم پیشت ای آفتاب جانهاخوردم قسم به رؤیت و اللیل و الضحهیا
جهت مر جسم را باشد نه جان رامکن محبوس دریای روان را
ما نمی بینیم جز ذات خداگر نمی بینی تو خود با ما بیا
ازگلستان جنان آمد صباجان هر سر در روان آمد صبا
شب رفته ایم در سر زلف توچون صبازلفت به تاب گفت که درویش مرحبا
سوختم پروانه سان از شمع رخسار شماباز گشتم زنده از لعل شکر بار شما
چون پریشان است زلف یار ماجز پریشانی نباشد کار ما
از هر که گلبن بینند روی جان راپنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا
به یدین او سرشت چون گل ماروح قدسی دمید در دل ما
ایکه اندر ذات پاکت نیست چونی و چرادر صفات و ذات نبود هیچ ریبی و ریا
دیده ام آن ماه را در نیم شبگفته ام الله اکبر نیم شب
دوشم از غیب میرسید خطابکه ز درد درون بنوش شراب
گر من از عشق جگر خوار بنالم چه عجبیا ز جور و ستم یار بنالم چه عجب
دارم از خان وصال یار امید نصیبزانکه از گلزار میباید نصیب عندلیب
هست آن آفتاب ماه نقابمردم دیده ی اولوالالباب
دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطابگفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب
دل چو شستم ز غیر نقش ادبگفت ما را ز لوح صاد طلب
هستم از لعل تو در آتش و آبمردم و سوختم مرا دریاب
از شمع ماه روی تو پر زیور آفتابدر مشعل فلک بمثل اخگر آفتاب
خوانده ام از عنده ام الکتابآیه طوبی لهم حسن المآب