دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتابتا بدیدم روز و شب درجان وصال آفتاب
هر صبا از چرخ آمد آفتاب مه نقابروی بنماید که هستم نور آن عالیجناب
ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماستز آفتاب رخت ای جان همه نور است و صفاست
شام معراجی که زلف یار ماستقاب قوسین ابروی آنمه لقا است
دلم آئینه آن دلستان استکه او را آینه دایم عیان است
ماه رخسار شما خورشید پر انوار ما استروشن این کز هر دو روئی دیده دیدار ماست
ذات و صفات در نظر عارفان یکی استگر روشن است چشم دلت جسم و جان یکی است
رندی و شب روی به دو عالم چکار ماستشکرخدا که دلبر عیار یار ماست
دوش در میکده گلبانگ علالا میرفتسخن از لعل لب ساقی جانها میرفت
زلف بر دوش و به شب چون مه تابان میرفتاشکم از دیده چو استاره به عمان میرفت
همسایه آفتاب ماه استهمسایه آدمی اله است
نیست گر بر سر زلفین توام سود انیستتا ز بد مستی چشمت به جهان غوغا نیست
مه و خورشید روی ما عیان استکه میگوید که آن مه رو نهان است
به خدا پیش جمله ذراتکرده ام همچو خاک راه حیات
لوح محفوظ در جبین شما استمهر و مه چشم پاک بین شما است
تا چو عکس چشم آن مه روشنی عین ماستخط و خال او سواد الوجه فی الدارین ماست
ذات حق از لا و الا برتر استهر ز اسفل هم ز اعلی برتر است
آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفتخود را چو مه ز دور بهر جانمود و رفت
از گل روی تو باغ دل ما خندان استبهر اندوه تو چشم و دل ما گریان است
موج دریا نیست دریا عین ما استهمچو خورشیدیکه عین ذره ها است
بر رخ میان قطره دریا وجود ما استفرقی مکن که قطره ز دریا کجا جدا است
جمالش را جلال آئینه دار استجلالش را جمال آئینه دار است
تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفتنور خورشید رخش هر دو جهان یکسر گرفت
ما بدانیم که خوبی چو تو در عالم نیستدر پری و ملک و نسل بنی آدم نیست