دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
دلا چون محرم روز الستیز ساقی ازل جاوید مستی
دوش از صومعه در میکده رفتم سحریتا بیابم ز خرابات نشان و خبری
نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحریرو که از حسن گل و درد دلم بیخبری
ز حد نه فلک تا گاه و ماهیدهد بر هست واجب گواهی
آشکارا و نهان ماتوئیجان جان و جسم جان ما توئی
در تو حیرانم که چونم ساختیچار عنصر را بهم پرداختی
آفتابی و ماه می طلبیپادشاهی و شاه می طلبی
در فنای فقر دیرینم توئیملک و تاج و تخت و زرینم توئی
زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختیمردم چشم مرا در صد حجاب انداختی
باده را نشأیست روحانیجرعه ای نوش کن که تادانی
گفت رحمان با حمد عربیسبقت رحمتی علی غضبی
از قدم تا فرق زیبا آمدیاز برای چشم بینا آمدی
نمود صبح سعادت ز غیب دیداریطلوع کرد چو خورشید روی دلداری
روی چو آفتاب و مه داریزلف و خال چو شب سیه داری
هست گردانید ما را از جهان نیستیکرد منزل مرغ جان در آشیان نیستی
گر شبی آنماه با زلف پریشان آمدیذره ذره از رخش خورشید تابان آمدی
هر دم بشکل دیگر دید ار مینمائیروی چو ارغوانرا گلنار مینمائی
ای که منظور و برخود ناظریروی خود بینی به هرجا بنگری
باد و گیسوی سیاه عنبریآمدی در صورت پیغمبری