دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
خط ریحان تو از نسترن آمد بیروندر گل نسترنت یاسمن آمد بیرون
سلام الله ای خورشید تابانکه در شهری و در کوه و بیابان
یار چون از زلف کج آویخت ما را سرنگوندارم از زنجیر زلف یار سودای جنون
او در اعیان ثابت و اعیان در اوهست این آئینه را یک پشت و رو
دلا از خویش شو پنهان و میرودرون دیده چون انسان و میرو
مرکز عرش است دل خال سیه همتای اورشته زلف است جان عمر سمن فرسای او
لن تنالوا البر حتی تنفقوایعنی جان در باز اندر راه او
بیا ای دوست دیداری از این سومعزز کن شبی رخسار از این سو
کوته نمی شود سخن ما به گفتگوهرشب دو زلف یار شماریم مو بمو
تا به گرد گل ز سنبل زلف پیدا کردهایماه تابان را نهان در نیمشبها کردهای
دیده ام در دل و جان روی تو را دزدیدهکرده ام طوف سرکوی تو را دزدیده
زلفت گشاده عنبر سارا گره گرهبر بست و داد باد صبا را گره گره
بگذر از فکر و ذکر و اندیشههمه شیران مست در بیشه
هست اوجان من وجان همهجان چه باشد بلکه جانان همه
بلبل و قمری و کبک و فاختهشرح اسما را ز حق آموخته
مه ما هست چارده سالهشد از او شیخ و شاب در ناله
سلطان عشق خیمه چو در لامکان زدهیک جلوه در جهان مکین و مکان زده
دلم از درد تو فریاد برآورد که آهشده از حال دلم جمله ی ذرات گواه
آفتاب منی و ماه همهچشم و زلفت شب سیاه همه
برآمد آفتاب روی آن ماهشب تاریک روشن شد سحرگاه
آتش عشق بتان هر دو جهان را سوختهشمع روی یار پیدا و نهان را سوخته
بر تو باد ای جان که دل داری نگاههیچ نگذاری زور دلا اله
آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماههست او شاه حقیقت کوهیا شام گواه
بر دوخت دلم ز ما سواللهجان داد مقام لی مع الله