دفتر شعر
۲۳۵ شعر در این دفتر
بررخ جامع میان خلق و حقجز محمد نیست بر خوان این سبق
هستم از علم نظر دانای حقچون بچشم حق شدم بینای حق
همچو مه دیدم شبی دیدار عشقبود خورشید و فلک ز انوار عشق
روحم از عالم امر است و تن از عالم حقجان ز لاهوت بود جسم ز ناسوت الحق
تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یکدر سجود افتاد هردم جمله جانها ملک
دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگبسکه از چشم سیه با ما کند مستانه جنگ
زمین وانجم و خورشید و ماه تا افلاکبراق شاهد لولاک بسته بر فتراک
نظر دارد بسوی ما شه عیار تنها یکنمود از هر طرف روئی بصد اظهار تنها یک
حله حور بود فصل بهاران کپنکچتر درویش بود موسم باران کپنک
روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلکرحم کرد ایزد بر او گفتند الله معک
آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگجوهری بشناسد ایدل گوهر پنهان سنگ
ای رخت شمع تابخانه دلخلوت خاص تو میانه دل
روی آن ماه چو خورشید عیانست ای دلتا نگویی که ز ذرات نهانست ای دل
از روی حسن معنی جانرا بتی است مایلزانرو نگشت هرگز از روی حسن زایل
خسبیده چند مانی در جامه خواب غافلبر تو بخواند حضرت یا ایها المزمل
بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصلتحصیل یار کردیم علمی بود که حاصل
من درد کش باده صهبای الستمتا شام ابد نیز نه مخمور و نه مستم
دلبرا جانب ارباب وفا بگشا چشمکه مرا از رخ زیبای تو شد بینا چشم
حرف اسرار ازل بر دل خود خوانا چشمکه خموش است مرا هر دو لب گویا چشم
گرچه چون پروانه از شمع وصالت سوختمشمع هم میسوزد از آه دل آتش فشان
ترک سودای دین و دنیا کنبعد از آن وصل حق تمنا کن
بسته ام زنار کبری بر میاندر قبول خدمت پیر مغان
کشف شد اسرار پیدا و نهانتا نهادم بر خم دل شمع جان
چه حکمت بود ما را آفریدنچه بود این زندگی و باز مردن