دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
نمیدانم چه شور است این ز عشق دوست در دلهاکه شیرینکام از او هستند مجنونها و عاقلها
کس نخوابد تا به صبح از ناله من هر شباهر شب از بس تا به صبح از درد گویم یا ربا
نگار من چو پی رقص از میان جهداچنان جهد که زعشقش دلم ز جان جهدا
افزوده غم عشق تو درد و تب ما راکرده است سیه هجر تو روز و شب ما را
توبرانی اگر ز درما رانیست ره بر در دگر ما را
پریشان در ازل کردی تو از گیسوی خود ما راخم ازغم چون کمان کردی تو از ابروی خود ما را
دیده در آینه گویا خط وخال خود راکه نداند چومن دلشده حال خود را
طرز دیگر بنگرم امسال یار پار رابینم اندر جلوه هر دم در لباسی یار را
کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین رانمائی چند بی سامان همی دلهای مسکین را
از پریشانی من گر خبری بود تو رابه من و حال دل من نظری بود تو را
به سویت از چه ز محراب می کند رو رامگر به شیخ نمودی تو طاق ابرو را
ز بو به چین شکنی قدر ناف آهو راکنی ز شانه پریشان چو عنبرین مو را
زیر سرو و پای گل بنگر صفای لاله رازن دوجام می که تا گیرد غم صد ساله را
به ما روز آور ای مه امشبی راکه سازیم از تو حاصل مطلبی را
در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چراداری ار آهنگ قتل ای دوست با دشمن چرا
وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مراشیشه عمر از خدا خواهم به سنگ آید مرا
سودای عشق کرده ز خود بیخبر مراآسوده دل نموده ز هر خیر و شر مرا
در جوانی نه همی کرده غمت پیر مراکرده عشق رخ تو صورت تصویر مرا
دردا که هیچکس نبود دادرس مراآوخ که یاوری نکند هیچکس مرا
نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر مازر چه باشد به نثار قدم او سر ما
گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ماکه روزگار نگردد به خواهش دل ما
چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم مادل چودر بند است آزادی نمی خواهیم ما
نه چوبالای توسروی بود اندر چمنانه کشدفاخته اندر چمن افغان چومنا
با سر زلف تودارم کارهابا دلم از بس کندازارها