دفتر شعر
۵۱۷ شعر در این دفتر
نظر در آینه کن تا جمال خویش ببینیز حسن خود شوی آگه به روز من بنشینی
اگر در آینه روزی جمال خویش ببینیزحال من شوی آگه به روز من بنشینی
چشمت خدای داده که صاحب نظر شویهم گوش و هوش تا که ز عالم خبر شوی
ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوییعنی که خون شوی وز چشمم به در شوی
ای وجودت مظهر لطف الهیدر رخت پیدا شکوه پادشاهی
ای گدای در توهر شاهینیست غیر از در توام راهی
به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهینه سرو راست قبائی نه ماه را کلهی
سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائیکه از آدم نیامد چون توفرزندی به زیبائی
با سنگ بت سنگدلم گفت ز مائیگفتم عجمی گوی ز آبی نه زمانی
تنها همی نه با من با هر کس آشنائیبا دشمن خود ای دوست گومهربان چرائی
من به پیش خویش می پنداشتم یارم توئیآزمایش کردمت یارم نیی بارم توئی
از چیست ترشرویی؟ بهر چه تلخ گویی؟اندر شکستن عهد تا کی بهانه جویی
روا نباشد اگر گویمت که مه روئیتو آفتابی وپرتو دهنده اوئی